اينجا دنياي من است نگاه كن به لطافت يك عشق مي ماند درست به نرمي ياسهاي باغچه خانه مان اينجا دنياي من است پر از احساس ترنم مثال ريزش ابرهاي آسمان خدا زماني كه خورشيد هنوز در پهنه زلالش مي در خشد اينجا دنياي من است سرشار از پاكي وصداقت مملو از احساس خواستن در بينهايت يك ذوق كودكانه اينجا دنياي من است دنياي يك يشم شيشه ايي يشمي به رنگ سياه ذره ذره عشق دنيا دنيا وفاي به معبود سراسر شور زندگي اينجا دنياي من است.يشم سياه

يشم سياه

دلتنگي هايم را براي باد مي خوانم روياهايم را به آسمان مي گويم آرزوهايم را به مهتاب و خستگي هايم را روي هوا مي نويسم

پراکنده های عاشقانه ام

زبان عاشقیت دیوانه ام می کند .آنقدر که دست و پایم بلرزد  به خاطر عاشقانه هایت

 چه خوب است که تو حتا وقتی التماست می کنم که رهایم کنی  بیشتر مرا می چسبی.

 

خنده ام می گیره وقتی با همین سنم  کودکی میکنم برایت و تو محکم نگهم می داری و می گویی بازم بگو ....آخر یک کلمه را چند بار بگویم و تو عاشقانه به چشمهایم زل بزنی.

 

چه خوب است همین که حتا توی خواب هم  وقتی غلت میزنم تو باز محکم منو به طرف خودت میکشی و دست و پایم را قفل میکنی.

 

دلم میخواهد همیشه همین طور نگاهم کنی مات و گیج انگار که اولین بار است مرا می بینی

 

نمی دونی چه حس آرامشی داره وقتی صبح کنارم می آیی و قبل از اینکه با محبت فشارم بدی و عاشقانه لبهایم راببوسی و گاز بگیری می پرسی شب خوب خوابیدی عشق من...

 

لذت دارد وقتی برای بار دوم از محل کارت زنگ میزنی و میگویی فقط دلم برات تنگ شده بود همین.

 

کیف می کنم وقتی تو آخرین لحظات بیداری دستهایت را باز می کنی و میگویی بیا جای همیشگیت وگرنه خوابم نمی بره.

 

حس عجیبیست وقتهایی که می گویی خدایا شکرت که ما مال هم هستیم.

 

پی نوشت:

اگه دوست داری عاشقانه های عشقت...

یا عاشقانه های خودت..

یا آرزوهای عاشقانت رو بنویسی بنویس..

همین جا همین حالا

آه ه ه ه ه...عاشقی چقدر خوب است.


زیر گذر یشم سیاه

1-دیروز 
ما زندگی را
به بازی گرفتیم
امروز ،او
ما را ...
فردا؟ قیصر امین پور

راست می گوید ابوعلی سینا که برای زندگی دو پر پرواز لازم است.یکی پر عاطفه و دیگری پر خرد.

2-از این همه شلوغی و حرص مردم ،خنده ام میگرد.

گویی قرار است قحطی بیاید..

شاید هم تفریحی شده برای وقت گذشتن...

توی شهر نمی شود نفس کشید ...دم دارد این شهر شلوغ و دود گرفته.

 

راست می گوید ابوعلی سینا که برای زندگی دو پر پرواز لازم است.یکی پر عاطفه و دیگری پر خرد.

3-این روزها هوس نوشتن دیوانه ام کرده...بی مهابا و با ولع می نویسم.هر چند که جور دیگری به نوشتن فکر میکنم..با این حال دست نوشته هایم را به ناشر جدیدی سپردم .همین روزها جواب می دهد

دلم می خواهد حسی را که چند سال پیش تجربه کردم باز تجربه کنم...

هنوز وقتی کتابم را نگاه میکنم توی دلم قند آب می شود.

 

راست می گوید ابوعلی سینا که برای زندگی دو پر پرواز لازم است.یکی پر عاطفه و دیگری پر خرد.

 

4-شوخی کردم مهران مدیری را میدیدم و فکر میکردم...تا کی باید سریالهای کمی خوب را برای اینک فقط کمی...کمی بخندیم از سوپر مارکتها بخریم.پس تلوزیون چه نقشی داره

 


خدایا

خدایا .. من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم

 


همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد، می آید سراغت

 

 

 


من همانی ام که همیشه دعاهای عحیب و غریب می کند


و چشم هایش را می بندد و می گوید


من این حرف ها سرم نمی شود. باید دعایم را مستجاب کنی


همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند


همانی که نمازهایش یکی در میان قضا می شود و کلی روزه نگرفته دارد


گاهی بد جنس می شود البته گاهی هم خود خواه


حالا یادت آمد من کی هستم

می خواهم فقط یک جمله دیگر بگویم....

خدایا من همانی هستم که دوستت دارم


گاهی تمام شهر گدای تو می شود

گاهی گمان نمی کنی ولی می شود ،

گاهی نمی شود که نمی شود!

گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست!

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود!

گاهی گدای گدایی و بخت یار نیست!

گاهی تمام شهر گدای تو می شود

 

دکتر شریعتی


همه چیز خوب است

 

 

1- من دیوانه آن لحظه ای هستم

که تو دلتنگ شوی

ومحکم در آغوشم بگیری

و شیطنت بار ببوسیم

ومن نگذارم!

وتو اصرار کنی

عشق من بوسه با لجبازی بیشتر می چسبد.

 

چقدر همه چیز خوب است اگر که بگذارند.

 

2-پنج قانون خوشبختی را به خاطر بسپارید:

-قلبتان را از نفرت پاک کنید.

-ذهنتان را از نگرانی هادور کنید.

-ساده زندگی کنید.

-بیشتر کمک کنید.

-کمتر توقع داشته باشید.

 

چقدر همه چیز خوب است اگر که بگذارند.


 

بازم شب و بارون …
حیرون و سرگردون …

میترسم تنهاشم بدون نگات دوباره
کاش بگی تا ابد عشقمون ادامه داره

هیجان تو داره منو از پا درمیآره
شوق تو قلبم رو داره از جا درمیآره

(بازم شب و بارون میزنم بیرون تو خیابون
حیرون و سرگردون عاشق و ویرون زیر بارون)

میترسم خوشبختی واسه ما دووم نیاره
دل من به جز تو با همه نا سازگاره

طولانی میخوامت اگه روزگار بذاره
داشتنت بهترین اتفاق روزگاره

تا دلت بخواد من تو رو میخوام
بگو تا کجا دنبالت بیام
درگیر چشمای توئه تموم دنیام

نگاتو نگیری از نگام
بیا تا برن تنهاییام
بمون منم که بی تو دنیا رو نمیخوام

بازم شب و بارون …
حیرون و سرگردون …

(بازم شب و بارون میزنم بیرون تو خیابون
حیرون و سرگردون عاشق و ویرون زیر بارون)


سلامتی

سلامتی اونایی که درد دل همه رو گوش میدن ،


اما معلوم نیست خودشون کجا درد دل میکنن.



سلامتی اون دلی که هزار بار شکست ،


ولی هنوز هم شکستن بلد نیست



سلامتی اونایی که تو اوج سختی و مشکلات


بجای اینکه ترکمون کنن،درکمون میکنن



سلامتی رفیقی که تو رفاقت کم نذاشت


ولی کم برداشت تا رفیقش کم نیاره.


به یاد بهترینها


 

 

 

عشق یعنی خاطرات بی غبار  دفتری از شعر و از عطر بهار

عشق یعنی یک تمنا یک نیاز  زمزمه از عاشقی با سوزو ساز 

عشق یعنی چشم خیس مست او  زیر باران دست تو در دست او


عشق

با صورت زخمی و با چشمان متورمش نگاهی به بدن نیمه جان عشق انداخت. 

 انگار با دستگاه تنفس هم نمی توانست نفس بکشد  همان لحظه به یاد

حادثه ایی افتاد که ماهها پیش از وقوعش می ترسید.

پارک ،آن روز خلوت بود. انگار گرد سکوت روی چمنهای خیس خرده اش ریخته بودند .

آفتاب وسط آسمان سوزنده تر از همیشه می تابید و داغی ذوب کننده اش

 دیوانه می کرد.

 عشق آن روز خوشحال بود . می خندید و سر به سر او می گذاشت .

شاید می خواست غمی را که در دل دختر بود پاک کند .آخر او پر از بغض بود

 و مدام لبهایش را می خورد .عشق دستان لرزانش را نوازش کرد و با خنده گفت :

-مهم نیست فوقش می دزدمت ...آخرش اینه دیگه ...

دختر به زور خندید اما چهره خشمگین ناپدرى و حرفهاىشب قبلش  خنده را

ازروى لبهایش محو کرد . بعد یاد برادر ناپدری و صورت کریه اش افتاد و

اینکه مادر گفته بود:  پدرت صلاحتو می خواد . پدرت...

سرش گیج می رفت دستش را محکم کشید و به سرش گرفت .

سایه ای از مقابلش گذشت .عشق گفت:

-تو باید تحمل کنی ،چون این زندگی ماله تو اِ  .من و تو که اولین

 لیلی و مجنون رو زگار نیستیم...حالا بخند ...این چه قیافه ایی که گرفتی ...

بخند دیگه  بخند ...

او این بار حتی نتوانست به زور بخندد.  صدای نفسهایی را پشت سرش حس می کرد ..همین که برگشت کسی چنگ زد به موهای عشق و از جا بلندش کرد ...........

حالا عشق هنوز به هوش نیامده بود .دکتر گفته بود جدا از قطع شدن یکی از

شریانهای اصلی بدنش  سرش نیز  به جایی اصابت کرده و دچار خونریزی

مغزی شده و امکان زنده ماندنش  فقط پنج درصد است

او به چشمان بسته عشق نگاه کرد و یاد داستانی افتاد که چند روز پیش 

عشق برایش تعریف کرده بود  داستان تلخ رومئو و ژولیت  می گفت شاید

بشه خونواده تو رو اینطوری گول زد .....اما حالا مرگ به واقع سراغ عشق آمده بود.

او می دانست که حالا دیگر مادرش را هم ندارد  و تنها امیدش همین عشق بود اما....

یک هفته بیشتر بود که عشق در آن اتاق بود.  حالا دیگر نفس نمی کشید .

او به دستگاه بالای سر عشق نگاه کرد و بعد مشتش را که پر بود از

قرص ها سفید  باز کرد .دست دیگرش را روی قلب عشق گذاشت .

قلب عشق بی حرکت بود . حرف ناپدری توی سرش بود که اگر به خانه بر گردد

هم او را می کشد هم مادرش را ...

عشق را هم دیگر نداشت تا به امیدش زندگی کند  بخندد و شاد باشد .

مشتش را به دهانش نزدیک کرد و هر چه در دستش بود را یکباره بلعید .

چشمانش را بست و به عشق فکر کرد لبهایش که از هم باز شد

 بی حرکت ماند  .دستانش آرام آرام یخ می کرد

و قلب عشق از ترس به حرکت در آمده بود...............

 

پ.ن

 

1-این داستانو خودم چند سال پیش به درخواست یه دوست مجازی نوشتم و

امروز دوباره ثبتش کردم.

2-عشق دنیای عجیبی داره...اونقدر که حاضری به خاطرش از خودت بگذری

 امیدوارم همه دو طرفشو تجربه کنن.


زیر گذر یشم سیاه5

 

1-

چشمای من خواب چشماتو دیده
غم از دلم با دیدنت پریده
ناز نگات ای همه هستی من
دوست دارم ای از خدا رسیده
عاشقمو به عشق تو اسیرم
بیا که بی تو از زندگی سیرم
بگو بگو، تو هم اسیرِ عشقی
تا که واست جون بدم و بمیرم
میمیرم، میمیرم واسه برق چشمات
میمیرم واسه ناز نگات
میمیرم، میمیرم واسه خندیدنت
میمیرم تا بشم فدات
میمیرم میمیرم میمیرم میمیرم
باز سر راهتو من میگیرم
جسارتی کردم و سر به زیرم
لحن نگاهت میگه دوستم داری
خدایا حاضرم براش ….. بمیرم

 

به من بگو نگو ، نمیگویم ، اما نگو نفهم ، که من نمی توانم نفهمم ، من می فهمم .  

 

2- هوای پاییز هنوز هم  حس عاشقی داره .

هنوز هم وقتی پا روی برگها میگذاری  از صدای جیغش  لذت میبری.

هنوز هم به آسمان نگاه می کنی تا قطره های باران را ببینی و در خود مچاله شوی.

گاهی دلم می خواهد سرمای پاییز را با تمام وجودم ببلعم.

من دیوانه ی پاییزم.

 

به من بگو نگو ، نمیگویم ، اما نگو نفهم ، که من نمی توانم نفهمم ، من می فهمم .  

 

3-باز هوای نوشتن کردم اما... نمی دانم چرا فرصت نمی کنم...

دلم هر روز چیزی طلب می کند که فقط درونم حلاجی اش می کند.

 

به من بگو نگو ، نمیگویم ، اما نگو نفهم ، که من نمی توانم نفهمم ، من می فهمم .