اينجا دنياي من است نگاه كن به لطافت يك عشق مي ماند درست به نرمي ياسهاي باغچه خانه مان اينجا دنياي من است پر از احساس ترنم مثال ريزش ابرهاي آسمان خدا زماني كه خورشيد هنوز در پهنه زلالش مي در خشد اينجا دنياي من است سرشار از پاكي وصداقت مملو از احساس خواستن در بينهايت يك ذوق كودكانه اينجا دنياي من است دنياي يك يشم شيشه ايي يشمي به رنگ سياه ذره ذره عشق دنيا دنيا وفاي به معبود سراسر شور زندگي اينجا دنياي من است.يشم سياه

يشم سياه

دلتنگي هايم را براي باد مي خوانم روياهايم را به آسمان مي گويم آرزوهايم را به مهتاب و خستگي هايم را روي هوا مي نويسم

السلام عليک يا ابا عبدالله

 

سلام سلام

اول يه شعرازحميد مصدق واسه عزيزاي خودم كه الهي خدا هميشه پناهشون باشه.

 

 آخرین حرف این است
زندگی شیرین است
 خود از اینروست اگر می گویم
 پایمردی بکنیم
پیش از آنکه سر ما بر سر دار آرد خصم
ما بکوبیم سر خصم به سنگ
وین تبهکاران را
 بر سر دار بسازیم آونگ

 

امروز يكم خوشحالم

1-مي دونيد آخه بلاخره قرار داد كتابمو بستم .ناشر ماه پيش قبولش كرده بود واسه چاپ اما قرار بود يه بار خودم بازخوانيش كنم .

وحالا امروز با چند روز تاخير قرار دادو امضا كردم .يكم خوشحالم ،چون تا ويراستار ويرايشش كنه و بره ارشاد مجوز بگيره و حروف چيني بشه و بره زير چاپ و بعد از انتشار پخش بشه من كلي يعني پنج شيش ماه بايد صبر كنم ...........................اونوقت خيلي خيلي خوشحالو به قول بچه ها گفتني ذوق مرگ ميشم.

 

2-بلاخره برف وبوران تموم شد ومدرسه ها و دانشگاهها باز شد .امتحانها هم كه همه كنسل  ............منو بگو كه نشسته بودم واسه بچه ها سؤال طرح كرده بودم .......البته راحت شدم .پنجشنبه بعد از كلي تعطيلي بايد برم مدرسه ....................

 

   3-راستي ايام محرمو تسليت ميگم ...اين روزا گاهي چشمامو مي بندم وفكر ميكنم اگه من اونموقع ها بودم جروياراي امام حسين بودم ...............راستي چند نفرو ميتونستم هلاك كنم ............هر چند تا ....مهم اين بود كه تو ركاب امام حسين بودمو ياراش يه كوچولو اضافه ميشد ..حتي براي زخيمي كردن يه دشمن......................................


از آسمون ستاره مي آد

واي كه چه برفه نازي از صبح داره مي باره

زمين انگار لباس سفيد عروسشو تن كرده انگار امشب سالگرد تولدشه

شبي كه خدا زمينو با تموم بزرگيش آفريد

واي كه اين سكوته روز برفي چقدر قشنگه

 

اينم يه شعر از خودمه  اميدوارم بخونيد         ونظر يادتون نره ...

امروز تازه بهار را ديدم

ميون پلكهاي يخ زده اش شكوفه به بار نشسته بود

مي گريست يا مي خنديد اين را نفهميدم

فقط محو زيبائيش شدم

امروز بهار را ديدم

صورتي و سفيد به لطات يك عشق آرام

مي دويد روي سنگفرش خيابان

مي چرخيد توي هوا

پرسه مي زد روي دل زمين  

امروز بهار را در دل زمستان ديدم