اينجا دنياي من است نگاه كن به لطافت يك عشق مي ماند درست به نرمي ياسهاي باغچه خانه مان اينجا دنياي من است پر از احساس ترنم مثال ريزش ابرهاي آسمان خدا زماني كه خورشيد هنوز در پهنه زلالش مي در خشد اينجا دنياي من است سرشار از پاكي وصداقت مملو از احساس خواستن در بينهايت يك ذوق كودكانه اينجا دنياي من است دنياي يك يشم شيشه ايي يشمي به رنگ سياه ذره ذره عشق دنيا دنيا وفاي به معبود سراسر شور زندگي اينجا دنياي من است.يشم سياه

يشم سياه

دلتنگي هايم را براي باد مي خوانم روياهايم را به آسمان مي گويم آرزوهايم را به مهتاب و خستگي هايم را روي هوا مي نويسم

به نام خدا

حلول ماه مبارك رمضان رو به همه عاشقان خدا تبريك مي گويم

اَلّلهمَّ رَبَّ شَهْرِرَمَضانَ الَّذي اَنْزَلْتَ فيهِ الْقُرانَ وَ افْتَرَضْتَ عَلي عِبادِكَ فيهِ الصِّيامَ ارْزُقْني حَجَّ بَيْتِكَ الْحَرامِ في هذَاالْعامِ وَفي كُلِّ عامٍ وَاغْفِرْلِيَ الذُّنُوبَ الْعِظامَ فَاِنَّهُ لا يَغْفِرُها غَيْرُكَ يا ذَالْجَلالِ وَالاِءكرام 

 

راستي كه عجب ماهيه اين ماه هنوز نيومده دلمو هوايي كرده يه حس غريبيه دوست داشتن اين ماه

من كه هميشه پر از اميد و آرزو و با يه دنيا عشق دنبال اين ماه ميرم

ديشب داشتم فكر ميكردم راستي حالا كه به ميهماني به اين مجللي دعوت شدم چطور برم كه ميزبان از من استقبال گرمي كنه و منو هميشه يادش بمونه و وقتي روزهاي ديگه هم در خونشو زدم از ديدنم خوشحال بشه و گرمتر از هميشه ازم استقبال كنه

چطور لباس بپوشم كه ميزبانم بدش نياد و بهم لبخندبزنه طوري كه من از هرم لبخندهاش آرامش پيدا كنم  

وقتي وارد ميشم اول از همه چي كار كنم مثل تمام مهموني ها اول سلام كنم ؟؟؟؟

بعد چي كار كنم سر سفره كه نشستم ...راستي بايد ازش تشكر كنم نه به خاطر همين يه ماه كه دعوتم كرده براي تموم سالهايي كه به من فرصت نفس كشيدن داد

بعد از هديه ايي كه بهم داده تشكر ميكنم و همون لحظه ازش استفاده مي كنم قرآن رو ميگم مگه هديه ايي با ارزش تر از قرآن هم تو اين دنيا وجود داره ؟؟؟؟؟

مي دوني كلي درد و دل با خدام دارم دلم مي خواد همه حرفهامو بشنوه تا آروم بشم .ميدونم اين فقط من نيستم كه آرزو دارم خدا همينجا كنارم باشه و به حرفام گوش بده پس بي انصافيه بخوام فقط وفقط از خودمو و خواسته هام بگم  شنيدم خدا بندهايي رو كه اول به فكر بندهاي ديگشن بيشتر دوست داره .آره راسته؟

كاش يكي بهم بگه تو اين مهموني كه دعوت شديم چطور حاظر بشيم

راستي تو... آره تو... چطوري به اين مهموني ميري ؟؟؟؟

 

سُبْحانَكَ    سُبْحانَكَ    سُبْحانَكَ    يا عَظيمُ اغْفِرْلِيَ الذَّنْبَ الْعَظيمَ

منزهي تو  منزهي تو منزهي تو اي بزرگ بيامرز گناه بزرگ مرا  

دوستتان دارم ه اندازه تمام دنيام و يشتر از آن

در پناه الله


به نام خدا

هیچ کس فکر نکرد

که در آبادی ویران شده دیگر نان...نیست

و همه مردم شهر بانگ برآورده اند که چرا سیمان نیست؟ چرا ایمان نسیت؟

و کسی فکر نکرد که زمانی شده است که به غیر از انسان...هیچ چیز ارزان نیست.

«دکتر شریعتی»

 

 

ديروز يه سر به نمايشگاه زنان سفالگرتو نياوران زدم نمايشگاه ديدني بود

من كه از خيلي كارها خوشم اومد

ايدها وطرحهاي نويي تو كارهنرمندا بود  

بعضي كارها واقعا احساس خوبي به آدم دست مي داد احساس آرامش لطافت عشق و زيبايي

در كل نمايشگاه ديدني بود ديدنش ابدا خالي از لطف نيست  وقت كرديد حتما سر بزنيد خصوصا اگر به سفال و سفالگري علاقه داري

خيلي دوست داشتم عكس هايي رو كه گرفتم براتون بزارم اما هنوز نريختمشون تو كا مپيوترم والبته ناگفته نمونه كه دقيقا هم بلد نيستم چطور بايد تو وبلاگ ازش استفاده كنم اگه تونستم حتما براتون مي زارم

***

من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانهء ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانهء دوست کجاست؟

((فريدون مشيري))

خب سر بلند و پايدار باشيد و در پناه الله  

دوستتان دارم به اندازه تمام دنيايي كه سهم من است و بيشتر از آن


آغاز يك پايان

اين داستانك روبراي عاشقهايي نوشتم كه در كوره راه مستيشان نتوانستند طعم وصال را بچشند

دوست دارم نظرتونو بدونم  در مورد سبك و نوع نوشتارم و هر چيزي كه خودتون فكرشو مي كنيد ..يك دنيا سپاس از همه اتان

خبر آزادي با با كه جزءاثراي جنگ تحميلي بود چنان هيجان زدم كرد كه فقط مي خواستم هر جور شده خودمو به اون برسونم مدتها بود كه بي صبرانه انتظارش را مي كشيدم و امروز آمده بود .ازتو شركتي كه كار ميكردم بدون مرخصي بيرون زدم براي ديدن بابا بي تاب بودم دلم مي خواست به سويش پرواز كنم . پشت رول ماشين با تمام قدرت پامو روي گاز فشار ميدادم كه تو يكي از كوچه پس كوچه ها نتونستم ماشينو كنترل كنم ومحكم به يه ماشين ديگه كوبيدم ماشين روبه رو داشت خلاف مي اومد اما من  براي اينكه قضيه خيلي زود فيصله پيدا كنه  پياده شدم تا با راننده حرف بزنم و خسارت هر چي ميشه متقبل بشم ،اما همينكه جلوي راننده كه دختر جواني بود قرار گرفتم سيلي محكمي روي صورتم خواباند چنانكه كه چشمانم از حدقه بيرون زد ومن كه هميشه پر از غرور بودم وازانجايي كه مقصر او بود از روي عصبانيت بدون تامل و بي هيچ فكري دستم را بالا بردم و روي صورتش فرود آوردم وتازه آن لحظه بود كه نگاهم به چشمان سياه وموربش افتادكه از نم اشك مي درخشيد .دلم لرزيد ونفسم تو سينه حبس شد .خواستم معذرت خواهي كنم كه اشكهايش روان شد ومن كه تا به حال در تمام جواني ام اشك دختري را نديده بودم از معصوميت چهره اش دلم گرفت و بغض كردم .فكر كردم ((من چقدر احمق هستم كه به خودم اجازه دادم دست روي يك دختر بلند كنم )) با من ومن و خجالت گفتم : (معذرت ميخوام تقصير خودتون هم بود من عجله داشتم پدرمو بعد از مدتها مي خوام ببينم اين تصادف باعث شد معطل بشم نمي خواستم اينطور بشه متاسفم اميدوارم منو ببخشيد)من تند وتند حرف ميزدم و او در سكوت گريه مي كرد مونده بودم چطورآرومش كنم ،از طرفي ديرم شده بود و از طرفي ابدا دلم نمي اومد همينطور رهايش كنم .ته دلم چيزي به تلاطم افتاده بودگفتم:  )من كه معذرت خواهي كردم خسارت شما هم هر چي بشه مي پردازم تو رو خدا گريه نكنيد ) هنوز داشتم حرف ميزدم كه تاكسيي كنارمان نگهداشت و زن نسبتا جواني از آن پياده شد و مقابل چشمان متحير من دخترك را در آغوش گرفت و در حالي كه همراهش اشك مي ريخت بلند بلند گفت(گريه كن نازنين گريه كن عزيزدلم گريه كن ) خواستم حرفي بزنم اما ترجيح دادم سكوت كنم درست ده دقيقه تمام هر دو با هم اشك ريختن و من بي هيچ حركتي ايستاده بودم و اين تراژدي غم بار را نظاره ميكردم زن جوان دخترك را كه رها كرد به من نگاه كرد:( شما رو به جا نمي آرم ...شما ...)به لكنت افتادم در موندم كه چي بگم اما خودش با ديدن ماشين ها انچه را كه بايد مي فهميد، فهميد.گفتم (من عجله داشتم بايد       احتياط ميكردم اما خب اتفاقه ديگه ) (مهم نيست اينطور كه پيداس مقصر نازنين بوده من خواهرش هستم  ...اين آدرس اين هم شماره خونه و اين هم كارت شركت همسرم )و بعد از تو ماشين كارت ماشين را آورد وداد دست من و با يك خدا حافظي كوتاه رفتند .اما من بهت زده هنوز به رو به رونگاه ميكردم حس كردم نسيم دلپذيري از كنار گوشم گذشت .

لحظه ايي بعد ياد بابا افتادم نگاهي به ساعتم انداختم و به سرعت سوار ماشينم شدم وبه طرف مر كز شهر به راه افتادم .از شانس و اقبال من بابا هنوز نيومده بود . در جمع خونواده با دو احساس زيبا منتظر بابا شدم و....

بابا اومد باتمام ابهت وبزرگيش .چقدر تغيير كرده بود پير وشكسته شده بود چشمانش مي درخشيد  اما پر از غم بود .و عشق ما نسبت به او وسعتي گسترده تر پيدا كرده بود و صف لحظه ايي كه او را ديديم قابل توصيف نيست بايد عاشق بوده باشيد و انتظار كشيده باشيد تا طعم لحظه وصال را بچشيد وبه احساس سرشار از هيجان من پي ببرد.

به خانه برديمش. با دنيايي عشق ،با  دعا و صلوات، با دود اسپند ، قرباني سر كوچه و هزار نگاه مشتاق و منتظر.

 بعد از سالها دوباره وجود عزيز بابا رو حس مي كردم. اما نمي دونم چرا هنوز تو قلبم رگه ايي از انتظار بود .تا نيمه هاي شب كنا ربابا بودم و به درد و دلهايش گوش مي كردم.

نيمه شب هنگام خواب دوباره ياد دخترك افتاد م و سيلي وحشتناكي كه بدون فكر روي صورتش خواباندم . از درون احساس بدي پيدا كردم .دلم گرفت چه كاري كرده بودم ...

خواب به چشمان خسته ام كه راه يافت تمام شب خواب چشمان خيس دخترك را ديدم.روز بعد تا عصر كنار بابا و خاطراتش بودم ازرنجهايي كه بابا كشيده بود دلم به درد مي آمدوبي اختيار مسبب اين جنگ را نفرين مي كردم .بعد از اون با شماره ايي كه داشتم به نازنين همون دخترك كه تمام ذهنم را مشغول كرده بود تماس گرفتم و با بهانه تصادف قرار ملاقاتي گذاشتم .

شنبه بعد از ظهر كلي به خودم رسيدم و با دنيايي اميد و عشق سر قرار رفتم . با آن روز كلي فرق كرده بود .به نظرم زيباتر و خواستني تر شده بود و چهره اش آرامشي بيكران داشت . با حرفهاي بي سر وتهم توانستم يك ساعت وقتش را بگيرم و بعد هر دو با هم ماشينهايمان را به تعمير گاه برديم  و قرار شد دو روز بعد سراغ ماشينها برويم . روز بعد طاقت نيووردم و باز به سراغش رفتم  از ديدنم تعجب كرد گفتم هنوز به خاطر كارا ون روزم در عذابم و فكر ميكنم هنوز نبخشيدم با لبخند دلنشيني جوابم را داد گفت كه ابدا از دستم ناراحت نيست چون اول خودش بوده كه به صورت من سيلي زده مي گفت اون روز تعادل روحي مناسبي نداشته .

وقتي با چشمان سياه براقش نگاهم مي كرد تنم مي لرزيد اما نمي تونستم از ملاحت و زيبايي خدادادش بگذرم .تصميم گرفتم هر طور شده باهاش حرف بزنم و از احساسي كه در قلبم به وجود آورده بگم به اميد اينكه او هم همين حس را داشته باشد .اما روزي كه ماشين ها رو گرفتيم نمي دونم چرا اصلا تحويلم نگرفت و با تلخي با هام بر خورد كرد چشمان مهربانش    مي خواست عصباني باشد حركاتش تند و عصبي بود و با فرياد حرف ميزد .آخر سر هم بدون خداحافظي تركم كرد

دو روز با احساساتم در كما بودم حتي حرف زدن با  بابا هم آرامم نمي كرد من چيزي كم داشتم و آن چشمان سياه دخترك بود . بايد هر طور بود اين دل را آرام مي كردم وگرنه از ناراحتي دق مي كردم

 بابانمي دانم از كجا  فهميد كه عاشق شدم باهام حرف زد خوشحال بود .برايم  از عشق گفت و زمان عاشقيش و من حس مي كردم كه چه خوب است كه بابا دوباره كنارم است  و من مي توانم بااو درد دل كنم . حرف كه زدم كمي فقط كمي آروم شدم با با ميگفت بايد هر طور شده با او حرف بزنم بايد از احساسم بگويم .

 بعد مي رويم خواستگاري ...اين همون چيزي بود كه من مي خواستم .

روز بعد بهش زنگ زدم اما كسي جواب نداد .سه بار چهار بار پنج بار .......... فايده نداشت .فكر كردم(( مي روم در خانه اشان و باهاش حرف مي زنم)) و رفتم

اما............... چيزي كه ديدم پارچه سياه غريبي بود انا الله و انا اليه راجعون  بازگشت دخترك نازنينمان را به سوي صاحبش تسليت مي گوئيم ...........

 من درست روزي عاشق شدم كه عشقم به پايان زندگيش رسيده بود و مي دانست فرصتي براي عاشقي ندارد اما چرا آن چشمهاي براق آنطور مرا ديوانه خودش كرد يعني فكر نكرد اين دل از دوري  اون چشمها ديوانه مي شودو تا ابديت مست

آنها مي شود