اينجا دنياي من است نگاه كن به لطافت يك عشق مي ماند درست به نرمي ياسهاي باغچه خانه مان اينجا دنياي من است پر از احساس ترنم مثال ريزش ابرهاي آسمان خدا زماني كه خورشيد هنوز در پهنه زلالش مي در خشد اينجا دنياي من است سرشار از پاكي وصداقت مملو از احساس خواستن در بينهايت يك ذوق كودكانه اينجا دنياي من است دنياي يك يشم شيشه ايي يشمي به رنگ سياه ذره ذره عشق دنيا دنيا وفاي به معبود سراسر شور زندگي اينجا دنياي من است.يشم سياه

يشم سياه

دلتنگي هايم را براي باد مي خوانم روياهايم را به آسمان مي گويم آرزوهايم را به مهتاب و خستگي هايم را روي هوا مي نويسم

تا ابد برایت می مانم.............

 

 

دخترک با صورت زخمی و با چشمان متورمش نگاهی به بدن نیمه جان پسرک انداخت که انگار با دستگاه تنفس هم نمی توانست نفس بکشد  .بعد یک لحظه به یاد حادثه ایی افتاد که ماهها پیش از وقوعش می ترسید

پارک ،آن روز خلوت بود انگار گرد سکوت روی چمنهای خیس خرده اش ریخته بودند .آفتاب وسط آسمان سوزنده تر از همیشه می تابید و داغی ذوب کننده اش دیوانه می کرد

 پسرک آن روز خوشحال بود می خندید و سر به سر خترک می گذاشت .شاید می خواست غمی را که در دل دخترک بود پاک کند .آخر دخترک پر از بغض بود و مدام لبهایش را می خورد .پسرک دستان لرزانش را نوازش کرد و با خنده گفت :مهم نیست فوقش می دزدمت ...آخرش اینه دیگه ...

دخترک به زور خندید اما چهره خشمگین ناپدرى و حرفهاىشب قبلش  خنده را ازروى لبهایش محو کرد و بعد یاد برادر ناپدری و صورت کریه اش افتاد و اینکه مادر گفته بود  پدرت صلاحتو می خواد .

سرش گیج می رفت دستش را محکم کشید و به سرش گرفت .سایه ای از مقابلش گذشت .پسرک گفت:تو باید تحمل کنی ،چون این زندگی ماله تو اِ  .من و تو که اولین لیلی و مجنون رو زگار نیستیم...حالا بخند ...این چه قیافه ایی که گرفتی ...بخند دیگه  بخند ...دخترک اینبار حتی نتوانست به زور بخندد  صدای نفسهایی را پشت سرش حس می کرد ..همین که برگشت کسی چنگ زد به موهای پسرک و از جا بلندش کرد ...........

پسرک هنوز به هوش نیامده بود .دکتر گفته بود جدا از قطع شدن یکی از شریانهای اصلی بدنش  سرش نیز  به جایی اصابت کرده و دچار خونریزی مغزی شده و امکان زنده ماندنش  فقط پنج درصد است

دخترک به چشمان بسته پسرک نگاه کرد و یاد داستانی افتاد که چند روز پیش پسرک برایش تعریف کرده بود  داستان تلخ رومئو و ژولیت  می گفت شاید بشه خونواده تو رو اینطوری گول زد .....اما حالا مرگ به واقع سراغ پسرک آمده بود

دخترک می دانست که حالا دیگر مادرش را هم ندارد  و تنها امیدش همین پسرک بود اما....

یک هفته بیشتر بود که پسرک در آن اتاق بود  حالا دیگر نفس نمی کشید .دخترک به دستگاه بالای سر پسرک نگاه کرد و بعد مشتش را که پر بود از قرص ها سفید  باز کرد .دست دیگرش را روی قلب پسرک گذاشت .قلب پسرک بی حرکت بود . حرف ناپدری توی سرش بود که اگر به خانه بر گردد هم او را می کشد هم مادرش را ...پسرک را هم دیگر نداشت تا به امیدش زندگی کند  بخندد و شاد باشد .مشتش را به دهانش نزدیک کرد و هر چه در دستش بود را یکباره بلعید .چشمانش را بست و به پسرک فکر کرد لبهایش که از هم باز شد بی حرکت ماند  .دستانش آرام آرام یخ می کرد و قلب پسرک از ترس به حرکت در آمده بود......................

 

پ.ن

1- این داستانم در خواستی دنیای عزیزم بود ..البته می دونم  شاید اون چیزی که می خواست نباشه

2- توی کلاس نقدی که میرم  حسابی برای چشمانت ازآن.......نقد شد  چه نقدی حسابی حالشو بردم

3- می گن اینقدر رمانتیک نباش و رمانتیک ننویس ....خوبه حالا  عاشق نیستیم  استاد میگه سنگ باش و هیچ احساسی نداشته باش  میشه؟؟

4- امروز حالم اصلا خوش نبود نمی دونم چرا ؟؟

5- یه هفته اس شایدم بیشتر که دارم فکر می کنم  ما واسه چی داریم زندگی می کنیم  اصلا که چی بشه  وقتی هیچی مطابق میلمون نیست  زندگی چه ارزشی داره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

6- نا امید نشدم .....از زندگی هم متنفر نیستم  هنوزم دلم می خواد زندگی کنم  اما ...............


چشمانت از آن من است چه بخواهی و چه نخواهی

 

****               

تو کامنتاى قبلى دنیاى عزیزم (دیوانه فراری )

ازم خواست با چشماى عسلى  ......((چشمات ماله منه چه بخواهی و چه نخواهی))  یه داستان بنویسم

منم این پستم رو- به خاطر دنیاى خوبم که الهى دنیاش همیشه قشنگ باشه ومملو از عشق و امید و صفا-  اختصاص دادم

با یه داستان کوچولو که امیدوارم براى شما قابل خوندن باشه و اگه ایرادى داشت حتما حتما بهم بگین

**دنیا جون این داستانو واسه تو نوشتم اگه خوشت نیومد بهم بگو خب .........صاف و صادق

 

به نام ایزد محبت

چشمات ماله منه چه بخواهى و چه نخواهى  .............................

 

یادت می آد گفتم چشمات ماله منه چه بخواهى و چه نخواهى  ...نه نه  من نگفتم  ،اول خودت گفتى  چون می دونستى من دیوونه چشماتم  مثل دو تا شیشه عسل بود ..........شیرین شیرین .

منتها تو بعد از یه مدت یادت رفت که هر دوشو بخشیدی به من ،اما من که یادم نرفت ؛همون روزى که گفتی مال من شد .

 

یه سال بعد توهمون روزبود که وقتی نگام کردى  فهمیدم می خواىچشماتو ازم بگیرى ..

تو نفهمیدى . قلبم ریخت ...نه... قلبم که نه ...دنیام ریخت  پایین ،از اون بالا بالا ها که بود گرومبی خورد زمین ....تو خونسرد بودى اما من خونم داشت می جوشید .  

ساکت بودى و جلوتو نگاه می کردى ....من داد مى زدم .بلند بلند                   

_برم ! به همین سادگی ؟! کجا؟قبرستون زیر گل....           

خندیدى!اما نه مثل همیشه ،به مسخره! گفتى: 

_سخت نگیر ...دنیا همینه ...باید ساده بگیریش

 

بعد بر گشتى و نگام کردى ؛ فکر کردم توىچهارراه روبروى دوتا چراغ زردم انگارمى گفتى احتیاط کن ...

  حالا احتیاط کنم ؟حالا که دارم زندگیمو با چشمای تو مى سازم حالا که پر شدم از تو؟..چطورى؟؟

حرفاى دلمو نشنیدى.صداى گریمو نشنیدى.اشکامو ندیدى.غصمو ندیدى...گفتی: 

_چشمه دیگه نتونستم جلو شو بگیرم..دید... نگاه کرد...عاشق شد.  گفتم: 

_با چشماى من نگاه کردى؟؟..یادت رفته بود باید بدون من مى بستیشون؟؟

ساکت شدى..خب حق با من بود. نبود؟  تو شونه بالا انداختى .عصبی شدم .نفسام دقیقه ایی شد .سرم تیک تیک صدا می کرد..از داغی که دچارش شده بودم  شل شدم

دست گذاشتم رو چشمات گفتم: 

_برم با اینا می رم با هر دوش ...خودت گفته بودى  تا دنیا هست ماله تو اِ ...

خندیدى...چشماتو ندیدم ؛پشت دستام بود. تو بلند تر خندیدى .من بغض کردم .قهقهه که زدى ترکیدم .گفتى :

_دیوونه دستاتو بردار ...نمی بینم ..اتوبانه ... گفتم: 

_نگران نباش  من که میبینم راهنمائیت می کنم  تو فقط بگو چرا؟؟ گفتى:

_چرا نداره  فکر می کنم که تازه عاشق شدم ...

لرزیدم ...تو سرم یه چیزى برید و رفت تا ته؛ صداى سوتش قطع نمی شد گفتم :

_مواظب باش چراغ زرد شده.....آهان حالا چراغ قرمز شد ...قرمز شد ..ترمز بگیر همین جا ...ماشینا همه وایسادن!!

تو چشمات نمی دید عقلت که می دید...نکنه اونو هم بخشیده بودى؟؟!! پس چا ترمز کردى.اونم وسط اتو بان با دویستا سرعت! چراغ زرد که تو اتو بان  نبود تو ماشین ما بود همین جا قرمز شد  گفتم اینجا نگه دارى...

 

تو سرت خُرد به شیشه و شیشه خورد شد.من خم شدم روی کیفم و سَگَکْها لعنتیش..............................

بعد هر دو رفتیم تو یه دنیاى دیگه  یه دنیا با من و تو  اما تو که نخواسته بودىبا من باشی  خب منم برگشتم ..

تو رفتی اما چشماى عسلیت موند.......................

**

مامانت گفت تو عاشق من بودى یه دنیا دوسم داشتی .مى گفتى که من نور چشمتم، دنیا تو به من مى دادى دو تا چشم که قابلمو نداره ...........

بعد دادشون به من .هر دو شو

حالا می بینی چشمات ماله منه چه بخواهی و چه نخواهی .


 

 

1-     این روزا با این دو تا فکر و ایده نمی دونم چی کار کنم  تا می آم تو یکی بنویسم  فکر اون یکی می آد تو ذهنم

2-     هیچی به اندازه نوشتن آرومم نمی کنه  هیچ کاریواندازه نوشتن دوست ندارم 

3-      یه سوال ...   شما وقتی داستان می خونید  ترجیح میدید راوی کی باشه  ؟؟

4-     نوشتن داستان کوتاه یکم سخته هر وقت یه داستانی تو ذهنم جون میگیره  نا خودآگاه میبرمش تو حالو و هوای  داستان بلند .. البته یکم از اون وقتا بهتر مینویسم اما هنوز سخته

5-     وقتی کاغذ جلومه و بدون یه لحظه فکر قلمم روی برگه ها می رقصه و مینویسم  دنیا میشه مال من !!!

6-      کی می تونه یه جمله بگه من باهاش داستان بنویسم ؟

7-     یه آرزوی خوب تو دلمه یکی برام  دعا می کنه ؟

8-     شما وقتی می ترسید چطوری می شید ؟؟

9-     راستی این پسرا وقتی دستشون تو جیب باباشونه چطور به خودشون اجازه می دن فکر شریک تو زندگی باشن؟!؟!؟!؟

10- تو زندگی بابای پولدار خوبه یا اینکه برای پولت عرق ریخته باشی ؟؟؟ من که ترجیح میدم اینجور موقع ها از  بابای خودم پول بگیرم تا از بابای یه نفر دیگه  ...................

11- تو این دنیای لعنتی یکی هست(مونث) که من دوسش ندارم   وهر کاری میکنم دوسش داشته باشم نمی شه  درصورتی که اون دوسم داره  !!!!!!!اینو از حرفای دیگران فهمیدم  ........آخه مگه نمی گن دل به دل راه داره ....پس کو؟؟؟

12- راستی می دونید  زندگی فقط یه رو داره       خوشبختی.......................

13- میگم اگه خوشبختی نباشه  ...چی میشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

14- یه روز می آد که ما میگیم بد بختی  ... بدی نبود  خوشیه ...موافقید؟؟؟؟؟؟؟؟

15- به نظر تون خدا صدای همه آدما رو هم زمان میشنوه ؟؟؟؟؟؟

16-  می دونستید  دل ادما هیچوقت عاشق نمی شه ؟؟؟

17- دارم صادق چوبک  می خونم  پیراهن زرشکی  من الان تو یه غسّا ل خونه هستم!!!!!!!!!!

18- آره یا نه  ؟؟

19- یه جمله قشنگ  ** خوشبختی یعنی هماهنگی با حوادث روزگار .**      

20-  یه شعر          سال ها پیش از این،
زیر یک سنگ گوشه ای از زمین.
من
فقط یک کمی خاک بودم همین.
یک کمی خاک که دعایش،
پر زدن آن سوی پرده ی آسمان بود.
آرزویش همیشه،
دیدن آخرین قله ی کهکشان بود
*
خاک هر شب
دعا
کرد
از ته دل
خدا
را صدا کرد
یک شب آخر دعایش اثر کرد
یک
فرشته
تمام زمین را خبر کرد
و خدا تکه ای خاک برداشت
آسمان را در آن کاشت
خاک را
توی دستان خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد.
خاک،
توی دست خدا
نور شد.
پر گرفت از زمین دور شد.
راستی من همان خاک
خوشبخت همان نور
هستم.
پس چرا گاهی اوقات،
اینهمه از خدا
دور هستم ؟!

چای با طعم خدا – عرفان نظر آهاری