اينجا دنياي من است نگاه كن به لطافت يك عشق مي ماند درست به نرمي ياسهاي باغچه خانه مان اينجا دنياي من است پر از احساس ترنم مثال ريزش ابرهاي آسمان خدا زماني كه خورشيد هنوز در پهنه زلالش مي در خشد اينجا دنياي من است سرشار از پاكي وصداقت مملو از احساس خواستن در بينهايت يك ذوق كودكانه اينجا دنياي من است دنياي يك يشم شيشه ايي يشمي به رنگ سياه ذره ذره عشق دنيا دنيا وفاي به معبود سراسر شور زندگي اينجا دنياي من است.يشم سياه

يشم سياه

دلتنگي هايم را براي باد مي خوانم روياهايم را به آسمان مي گويم آرزوهايم را به مهتاب و خستگي هايم را روي هوا مي نويسم

انتظار

 

فائقه نگاهی به ساعت مچى اش انداخت بعد چرخید و به راننده ایى که دستش را روی بوق ماشینش گذاشته بود نگاه کرد وگوشه های لبش را آویزان کرد و سرش را تاب داد

-دیوونه احمق_ قیافشو عینهو بُزه _ بیچاره من

و با حرص برگشت .صدای زنگ موبایلش که بلند شد نگاه خشمگینی به صفحه گوشى انداخت .فکر کردکه اگر رضا بود حسابی حالش را به خاطر اینکه دوست بد قولش را فرستاده بود تا سر قرار بیاید را  بگیرد.شماره را که یکبار با دقت خواند ،بی اراده لبه شال سفیدش را جلو کشید ،موهایش را هل داد زیر شال وبا پشت دست به لبهایش کشید

_الووو...سلام بابا _ خوب هِستین _مامان خوبِس _نه نه _دارم مى رم دانشگاه _ آره کلاس دارم

_ونک ونک _خانوم ونک می رى ؟؟ بیا بالا _مى رسونمت

فائقه ابرو هایش را در هم کرد‌،لب پائینش را گاز گرفت و رویش را بر گرداند .گوشى را که قطع کرد

دو باره به ساعتش نگاه کرد .از زور گرما رفت زیر درخت بزرگ کنار پیاده رو ایستاد .تنش داشت مور مور میشد .حس کرد که پاهایش شل می شوند .آب دهانش را به زور قورت داد

_ای رضای بیشعور _ می مردى خودت می اومدى و منو اینطورى علاف این دوست مزخرفت نمی کردى_بزار ببینمت حالتو می گیرم _خیال کردی نفهمیدم مى خواى برى مُخ مریم رو بزنى _اَى ى ى یادم رفت به مریم بگم این رضا عینهو آفتاب پرسته _ خاک تو سر این پسره کنن .وای خدا مردم _الهی برى زیر تریلى رضا با این دوستات

صدایى از پشت سراو را از خیالاتش بیرون کشید .سعید بود .دوست رضا .هر دو لحظه ایى به هم نگاه کردند .سعید بِر وبِر او را نگاه میکرد.از ذهنش گذشت که:

_رضا راس میگه دختره راستی خوشگله _معلومه زیادى تخسه _ اما راست دست خوب کسى فرستادش    

فائقه بدون اینکه سلام کند ابرو های باریکش را گره کرد و گفت

_مى زاشتى یه سال دیگه مى اومدى _رضا نگفته بود اینقده بد قولى _ و الا نمی اومدم 

سعید لبخندزد فکر کرد که:‌

لَحجَش که به یزدى ها مى خوره شایدم اصفهانی باشه _ ببین چطوری ادای بچه تهرونی ها رو در مى آره

در حالى که خودش را شرمنده نشان مى داد به آرامی گفت

_واقعا معذرت می خوام _ اگه مى دونستم یه نازنینی مثل تو منتظرمه زودتر مى اومدم .حالا اینقدر اخم نکن .به اون چشمای خوشگلت نمى آد

فائقه حوصله حرف زدن نداشت .سرش گیج مى رفت

_خب _ نمى خواد زبون بریزى .رَ د کن بیاد اون آشغال رو ...

سعید به چشمان او خیره شد . می دید که کم کم حالت عصبی پیدا مى کند و چشمانش

 دو دو مى زند

_ما شینم رو کوچه بالایى پارک کردم  افتخار که می دى تا یه جایى با هم باشیم ...

_ببین حوصله ندارم _ انگارى زیادى خوشى _ امانتى منو بده مى خوام برم

_ تو هم خیلى هولی _ خب بریم یه نهار بخوریم . همونجا هر چی خواستى بهت میدم

_ مثل اینکه حالیت نیست چی میگم ، هوس کفتر بازی کردی مى خوای ما رو جلد کنى

سعید بلند خندید

_ حالا چی می خواى ؟؟ رضا نگفتش _ من که الان چیزی همرام نیست

داغ شد مى دونست که داره دروغ میگه .نای ایستادن نداشت

_ خالی نبند_ من کار دارم دیرم شده _ بده بیاد اذیت نکن

_جدی گفتم عزیز  _ اما هر چی بخوای دارم برات . مى خواى یا باید خودت بیاى یا منتظر بشى برم بیارم . جان سعید رضا حرفی نزد

فائقه هر لحظه عصبی تر میشد .محکم زد کف سینه او وبا دهن خشک گفت

_ اگه خیال کردى باهات می آم کورخوندی

سعید همینکه خواست جوابش را بدهد چشمش به ماشین گشت ارشاد افتاد

_اُ اُ ...اوضاع بی ریخت شد  حالا حالیت شد که من چرا چیزى همرام ندارم

فائقه سردش شد .محکم بازو هایش را فشار داد .چشمهایش را بیشتر باز کرد و لب هایش را خیس کرد

سعید از او فاصله گرفت .مامورى که سوار ماشین گشت بود پیاده شدو با او مشغول حر ف زدن شد .فائقه پشت کرد به آنها و با دست های بی حسش آرایش صورتش را پاک کرد و شالش را روی سر درست کرد

_ سلام خواهر...مى تونم چند تا سؤال بپرسم

‌_ سَ سلام سوال برای چی ؟؟؟

خودتون که عرف جامعه ما رو می دونید ..این سر و ضع و آرایش !! باید همراه ما بیایید

چشمانش جمع شد و آروم مامور را نگاه کرد

_ نگران نباشید .مشکلی پیش نمی آد .لطفا سوار شید

قیافه پدر جلوی چشمانش  بود و مادر که همیشه نگران بود .با تردید سوار ماشین شد .توى ماشین مرد نسبتا جوانی با لباس شخصی کنارش بود .بر گشت تا سعید را ببیند .هنوز با مامور حرف میزد .داشت به زور چیزی به او میداد .راننده که سوار شد دو مامور دیگر هم سوار شدند و ماشن حرکت کرد

راننده ار آیینه نگاهی به او انداخت و لبخندى زد

_ بچه شهرستانی؟؟آره ؟؟

فائقه سرش را پایین انداخت .راننده نگاهی به مرد کنار دست او انداخت و با چشم و ابرو اشاره ایی کرد .مرد زل زد در  چشمان او . راننده پر سید

_چیزی مصرف مى کنی ؟؟

_نه...نه ..جناب سروان  تو رو خدا بزاریدبرم  اگه خونوادم بفهمن منو می کشن

مرد کنا ر  دستش بلند خندید

_ چرا ما که تو رو جای بدی نمی بریم

فائقه با تعجب او را نگاه کرد و آب دهانش را به زور پایین فرستاد .راننده پیچید تو یکی از کوچه های فرعی .فائقه همین که خواست چیزی بگوید دستمالی را جلوى دهانش دید و لحظه ایی بعد دیگر چیزی نفهمید ..................

 

 

 بعد از تحریر

1-                  خوندید .............خب نظر ...نقد ...پیشنهاد

2-                  میگن داستان کوتاه ننویس نظر شما چیه ؟؟

3-                  مدیر اتشارات میگه هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد !!

رفتم تو فاز مثبت اندیشی ...


یه اختلال فاحش

 

 

واى‌ ى ى ى نمی دونم چرا امروز اینقده خوشم  اصلا از صبح حالم خوبه و پر از انرژیم  کلی اطوار  واسه اهل خونه ریختم  خیلی هم احساس خوش صدایی کرده بودم .... بعد هم یه داستان نیمه سیاسی نو شتم  که بعداً براتون می نویسم

 

***

"نارسیس" افسانه ی "خودشیفتگان" است، و "نارسیسم" بیماری آنان. نارسیس داستان اندوهبار آفرینش نرگس وحشی در ادبیات رومی است...


بنابر گفته "اوید" در "چکامه ی نرگس وحشی"، "نارسیس" نوجوانی آنچنان زیبا بوده است که هر کس وی را، تنها یکبار می دیده است، برای همیشه مهرش را بجان میخریده. و در آتش عشق سوزانش، می گداخته. لیکن نارسیس را، به هیچ یک از دلباختگان بی قرار خویش، روی اعتنائی نبوده است. لعبتان خوشخرام، هر یک به هزاران کرشمه و افسون و ناز، می کوشیده اند، تا مگر "نارسیس" این خداوند حسن و ناز – گوشه ی چشمی بجانب ایشان بیفکند. ولی افسوس که تیر عشق آنان هیچگاه در قلب روئین وی، کمترین اثری از خود برجای نمی نهاده است.


سر انجام دلداده ای ناکام، در حق نارسیس نفرین میکند:

"خداوندا ، او را که از مهر دیگران در قلبش تهی است، به عشق خویشتن گرفتارش کن، تا از رنج بی انتهای آنان آگاه شود!"

نیاز دل شکسته پذیرفته میشود...


"اکو" یا "طنین" از همه ی دختران ناکام تر است. زیرا وی از طرفی به عشق نارسیس گرفتار است. و از طرفی دیگر مورد خشم انگیخته ازرشگ "هرا" همسر "زئوس"، خدای خدایان، واقع شده است. "هرا" در جستجوی شوهر خویش، "طنین" را در جنگلها، در حال شادی و آواز می یابد. به پندار اینکه زئوس دلباخته ی "طنین" است، از فرط رشگ نیروی سخن گفتن را از "طنین" باز میگیرد. "طنین" محبوب جنگلها، دیگر نمی تواند در سخن، پیش گام شود. وی از این پس قادر است، آخرین کلمات گفته هائی را که می شنود، منعکس سازد. زبان طنین فقط انعکاس و "تکرار" واپسین سخن دیگران است.


"طنین" از عشق "نارسیس"میسوزد. لیکن یاری آنرا ندارد که وی را از رنج درون خود آگاه گرداند. او در جنگلها، بی تابانه، در انتظار فرصتی است. تا مگر نارسیس روزی برای گردش به جنگل آید و او، وی را، از عشق بیکران خویش بیاگاهاند.


روز سرنوشت فرا میرسد. نارسیس خرامان، از کنار جنگل میگذرد. طنین در پشت درختان، مترصد فرصت مطلوب است. وزش باد، درختان را آهسته می لرزاند. لرزش درختان نارسیس را نگران میسازد.

وی فریاد برمیکشد: "چه کسى اینجاست؟" .


طنین میخواهد، از شادی قالب تهی کند و با هیجان، در پاسخ نارسیس آخرین واژه ی او را تکرار میکند:


"...اینجاست!،
........اینجاست!،
.............اینجاست!..."


لیکن هنوز یارای آن را ندارد که از پشت درختان پای فراتر نهد.


"نارسیس" دوباره فریاد می کشد: "هر که هستی پنهان نشو، بیا!". فرمانی که اشتیاق دیرین قلب حسرت بار طنین است.


"....بیا!
........بیا!
.............بیا!...."


طنین در حالیکه آخرین جزء کلام نارسیس را همچنان تکرار میکند، با آغوش گشاده روبسوی نارسیس از پشت درختان پای بیرون می نهد. "نارسیس" چون بر خلاف انتظار، دختری را می بیند، از وی روی باز میگرداند، و شتابان بدرون جنگل میگریزد. نارسیس، در حقیقت از زندگی گریزان است و به "چشمه ی مرگ" نزدیک میشود.

در میان انبوه درختانی که سر بر آسمان کشیده اند. در نقطه ای دور از کناره ی جنگل، برکه آبی است که از قلب مومن پاک تر، و از اشگ بی دریغ دردانه ی یتیم، زلال تر است. شتابزده در کنار برکه بر روی سبزه ها فرو می افتد تا از آب گوارای آن بنوشد. ناگهان گوئی رشته ی جانش را از هم می گسلند. تپش قلبش رو به شدت می نهد. و آهی فغان آمیز از نهادش بر می خیزد. نفرین عاشق ناکام، در حق نارسیس اجابت می شود. دژ روئین قلب وی از هم فرو می ریزد. نارسیس "تصویر" خود را در آب می بیند، و دیوانه وار، عاشق خویشتن میگردد:


"آه! بیچاره دختران که از ستم عشق من چه ها کشیده اند؟!"


نارسیس دست در آب فرو می برد که تصویر خویش را در آغوش گیرد. لیکن در اثر حرکت امواج آب، تصویر محو میشود. ناچار دست از آب بیرون میکشد، تا آب دوباره آرام شود. و وی از نو باز تصویر خویشتن را به بیند. چه شکنجه و ستمی؟! کوچکترین لمس آب، موجب محو تصویر معشوق میگردد. حتی قطرات سوزان اشگ هجر عاشق، خطر محو تصویر معشوق را در بردارد!


نارسیس آنقدر در کنار آب به تصویر خود خیره می نگرد تا در سودای عشق بیکران خود نسبت به خویش، جان می سپارد. دلدادگان وی چون به جستجوی او، به سر برکه می رسند، جسد وی را نمی یابند. بلکه در جای وی، گلی روئیده، می بینند که همچنان به تصویر خویش در آب نگرانست.


آنان بیاد بود آرامگاه جاوید او، آن گل را "
نارسیس" ، "نرگس تنها" و وحشیش می نامند.


***

 

 

 

کنفسیوس میگه  

آنقدر به تاریکی لعنت نفرستید ، شمعی رو شن کنید

 

***

 

آب با تشنگی آموخته می شود

خشکی  با اقیانوس های طی شده

زایمان  با رنج

صلح  با جنگ های بازگو شده اش

عشق  با کهنگی خاطرات

پرنده  با برف.

 

 

 

 

 

Water, is taught by thirst

Land -- by the Oceans passed

Transport -- by throe –

Peace -- by its battles told –

Love, by Memorial Mold –

Birds, by the Snow

 

 

پ.ن.

1-حواسمون باشه ما خود شیفتگی اونم از نوع مزمنش رو نگیریم  

2-حسود هم نباشیم که بخواهیم دیگران رو بدبخت کنیم

3-هیچوقت هم آرزوی بدی حتی برای دشمنمون نکنیم چه برسه به...

4- افسانه نارسیس  نقل شده  از کتاب راز کرشمه ها نوشته دکتر ناصرالدین زمانی چاپ 1345!

5- شعر ماله  امیلی دیکینسون (1886-1830)، آمریکا


اندر احوالات روزگار قریب ما

  1.  آقا من تر جیح میدم تو یه مثلث شیشه ایی ، قر نطینه بشم  اما با  یه سه در چهار ،  هم خونه نشم ..می گن بدبخت عن القریب در حال تر شیدگی هستی  بیا برو دس از سر ما بردار  انگاری ما نشسیم رو نفسش ...آخه شما بگید ..نه جون من 32 سال مگه ترشی جا می افته  هنوز کم کم یه 5-6 سالی جا داره  ...ای بابا انگاری  بچه راکفلر می خواد دس تو دس ما بزاره جان من ولمون کنید مخمون تر کید از بس چلوندینش  حیف که جاده در دست تعمیره وگرنه جلدی می پریدم یوسف پیامبر رو می اُوردم تا بیاد بهتون حالی کنه که من می خوام زن امپراطور دریا بشم  و شما با این جنگولک بازیهاتون مرگ تدریجی یک رؤیا رو برای من رقم می زنید ...ببین من به هیچکدوم از کارا گاهان شعبه 77 تهران بزرگ شوهر نمی کنم  حالا هی تو بگو  نشون میتی کومون  دسشه .آخرش یه کار می کنید  برم پشت درای خاکی یه تیغ زن درس و حسابی  پیدا کنم  یا منو نفله کنه یا یا این یارو رو که می گه زنا فرشته ان ...
  2. پ.ن 1- تلوزیون و سینما حسابی مغز مارو شیر تو شیر کرده
  3. 2- خواستم از اون حال و هوای گریه و زاری بیام بیرون
  4. 3- اینا که دست از سر ما بر نمی دارن شما بگید من چی کار کنم