اينجا دنياي من است نگاه كن به لطافت يك عشق مي ماند درست به نرمي ياسهاي باغچه خانه مان اينجا دنياي من است پر از احساس ترنم مثال ريزش ابرهاي آسمان خدا زماني كه خورشيد هنوز در پهنه زلالش مي در خشد اينجا دنياي من است سرشار از پاكي وصداقت مملو از احساس خواستن در بينهايت يك ذوق كودكانه اينجا دنياي من است دنياي يك يشم شيشه ايي يشمي به رنگ سياه ذره ذره عشق دنيا دنيا وفاي به معبود سراسر شور زندگي اينجا دنياي من است.يشم سياه

يشم سياه

دلتنگي هايم را براي باد مي خوانم روياهايم را به آسمان مي گويم آرزوهايم را به مهتاب و خستگي هايم را روي هوا مي نويسم

السلام علیک یا صاحب الزمان

نگاهم کن برای دیدنت چه سودایی به سر دارم

نگاهم کن برای بودنت چه فریاد رسایی بر زبان دارم

نگاهم کن تو ای تنها تمنای دل زیبا پسندم

ببین این عاشق شیدا

چه کوهی می شکافد توی این هستی

بیابان گرد تر از مجنون لیلی

 صدایت میزند در اوج هستی

بیا مهدی بیا مهدی شب هجران سحر کن

واسه ظهور /اقا امام زمان 12 تا صلوات بفرست .


جنون

 

ولی بیا دیگه ...می دونی چند ساعته منتظرتم ...غذا سرد شد .

صدای شیدا بود .بلند بلند حرف میزد .ده دقیقه پیش که ساکت وبی روح از جلوم رَد شد .فک کردم میره تو اتاقش .اما رفته بود بیرون ،جلوی همون ساختمون نیمه کارهه که ولی توش کار میکرد

ماما صداشو که شنید کوبید تو سرش

(آخ)   مغز سرم له شد، همه چی تو سرم جمع شد یهو ریختم پایین

_دیدی چه خاکی تو سرمون شد ،باز رفت بیرون ...خدا این چه بلایی بود  نازل کردی

چادرشو که برداش چوب لباسی   (تق ق ق )ولو شد رو زمین  و چادر ماما رفت زیر یه خروار لباس .اما ماما به زور چادر گلدارشو کشید بیرون وبا آه ناله انداخ رو سرشو و دووید بیرون

زیر گلوم یه قلمبه زد بیرون و استخونای سینم تیر کشید

رفتم پشت پنجره ، مثل بقیه اهل محل .شیدا با موهای پریشون و تاپ سفیدو دامن کوتاه صورتی رنگش و سط کوچه غوغا کرده بود لبهام آویزون شدو قلمبهه اومد بالا تر .

ماما بازوی لخت و سفیدشو محکم گرفته بود و می کشیدش طرف خونه .شیدا هم جیغ می زدو ولی رو صدا می کرد .کارگرهای ساختمون هم دوتا که نه .. هزارتا چِش غرض کرده بودن و خیره شده بودن به شیدا همینطوری مات و حیرون سر تا پاشو برانداز می کردن .ماما کبود شده بود ،دهنش کف کرده بود .به شیدا التماس میکرد که بیاد تو خونه

کارگر قد کوتاه سیاهه  از تو ساختمون پرید بیرون و دُرس جلوی شیدا وای ساد

_ولی برگشته افغانستان پیش خونوادش .دیگه هم نمی آد

انگاری خوشحال بود .وقتی پلک میزد حرف نمی زد .ماما صد تا رنگ عوض کرد و کوبید پشت سر شیدا و با حرص محکمتر از قبل کشیدش طرف خونه

پشت کردم به پنجره و چشمامو بستم .کف دستمو کشیدم پشت چشمام و دماغمو بالا کشیدم .

.

.

.

شیدا با چشمای شفاف سیاش خیره شده بود بهم و تند تند از هم کلاسیش میگفت همون پسره که یه گردان دخترو دنبال خودش می کشید و...به شیدا گفته بود عاشقشه ...دل شیدا هم غنج زده بود ...خوشگل بود پولدار بود و شاگرد اول کلاس و مؤدب . اُ ه اُه یه کیس تموم عیار ...شیدا حرف که میزد روحش میرفت پیش پسره

هه عاشق شده بود . داش با یه دنیا شور حرف میزد که یهو ولی جلومون سبز شد .........

سرش اونقده خم شده بود که چونه گردش به یقه پیرهن خاکیش گیر کرده بود وقتی با انگشتای زخم و زیلیش بازی بازی می کرد میلرزید .بریده بریده حرف میزد و پشت سر هم آب دهنشو قورت می داد

می خواست بیاد خواستگاری شیدا!!!

شیدا سیاه شد و چشماش پرید بیرون ....یه لحظه کیفشو برد بالا و (گرومپی) کوبید فرق سر ولی و هر چی فحش بلد بود بهش داد و آخر سر هم تف کرد تو صورتش .

ماتم برد ، لرزیدم ..شیدا انگاری رو دور تند بود

تنم دون دون شد و یه چیزی مثل برق ازم گذشت .لبمو گاز گرفتم .دلم کباب شد ...زده بود به سرش هرچی گفت و هر کار کرد ولی هیچی نگفت ...یه لحظه دیدم که اشکاش با تف شیدا یکی شد .... 

وای خدا مردم ................

 .

.

.

 

ماما شیدا رو پرت کرد تو خونه و درو قفل کرد .

شیدا دو زانو جلوی من بود و گریه میکرد

_شما از شوهر من بدتون میاد ...اما من دوسش دارم

نشستم کنارش .موهای ژولیدشو مرتب کردم ،اشکاشو پاک کردم و گرفتمش بغلم

لبامو گاز گرفتم تا باز اشکام در نیاد وبعد چشمامو بستم

.

.

.

صدای شیدا توی گوشم بود داشت از همون پسره می گفت

_امروز باهاش حرف میزنم ... میگم که باید عشقشو ثابت کنه ..وای اگه زنش بشم چی میشه همه بهم حسودی می کنن .امروز با هم کلاس داریم

وقتی می رفت چشماش برق می زدو لباش پره خنده بود  .فکر کردم بلاخره شیدا عاشق شده و می خواد شوهر کنه .تا غروب منتظر شدم که بیاد و خبرای خوش بیاره ...شاید همین روزا یه بساط عروسی راه افتاد

اما.............وقتی اومد  مات بود  سلام که کردم جواب نداد .داش با خودش حرف میزد .نمی شنیدم چی میگه ..نه فقط اون روز که تا آخر هفته .قفل شده بود

بعد یه روز بی خبر دوویید بیرون و ولی رو صدا کرد

.

.

.

صدای ماما بلند شد

_یه عمر تو این محل با آبرو زندگی کردیم .ببین چطوری یه روزه انگشت نمای خاص و عام شدیم

_شما از شوهر من بدتون می آد ... اما من دوستش دارم

_شوهر من ..شوهر من . تورو خدا اینجوری حرف نزن .اون شوهر تو نیست ..تو از اون بدت میاد .یادت که نرفته ازش متنفر بودی

_شما از شوهر من بدتون می آد ... اما من دوستش دارم

ماما چنگ انداخ به صورتش و یه گوشه نشست

شیدا از رو زمین بلند شد و رفت جلوی تلوزیون وخیره شد به صفحه خاموش

_از این فیلم خوشم نمی آد  پسره دروغی عاشق شده بزن اون ور....آهان ...این خوبه

یهو نگاش به ساعت افتاد

_چرا ولی نیومد ...الان غذا سرد میشه  برم صداش کنم بیاد