اينجا دنياي من است نگاه كن به لطافت يك عشق مي ماند درست به نرمي ياسهاي باغچه خانه مان اينجا دنياي من است پر از احساس ترنم مثال ريزش ابرهاي آسمان خدا زماني كه خورشيد هنوز در پهنه زلالش مي در خشد اينجا دنياي من است سرشار از پاكي وصداقت مملو از احساس خواستن در بينهايت يك ذوق كودكانه اينجا دنياي من است دنياي يك يشم شيشه ايي يشمي به رنگ سياه ذره ذره عشق دنيا دنيا وفاي به معبود سراسر شور زندگي اينجا دنياي من است.يشم سياه

يشم سياه

دلتنگي هايم را براي باد مي خوانم روياهايم را به آسمان مي گويم آرزوهايم را به مهتاب و خستگي هايم را روي هوا مي نويسم

فرزند من

 

 

1

خانه در سکوت سنگینی فرو رفته بود .زن با پا هایش روی زمین ضرب گرفته بود ولبهای باریکش را می جوید .به مرد نگاه کرد و به چشمان قهوه ای رنگش خیره شد

-اینا هاش منفیه ...خب چی میشه یه آزمایش هم توبدی

مرد دست کشید به چسب روی پیشانیش و آرام کندش.

-باز که تو گیر دادی ...بچه دار شدن که اینقده عجله نداره .مگه من وتو چند وقته ازدواج کردیم؟ خب اگه تو مشکل نداشته باشی بچه دار هم میشیم .

_تو که از خودت مطمئنی .خب بیا یه آزمایش بده

_ لیلا ...ما هنوز یه سالم نیست که...

_حالا هر چند وقت ...اذیت نکن دیگه  ... فردا بریم ؟

مرد به زن نگاه کرد و به موهای سیاهش چشم دوخت .

_باشه فردا میریم .حالا دست از سر کچل ما بر می داری ؟

زن خندید.

 

2.

زن خودش را جلوی آیینه قدی اتاق نشیمن بر انداز کرد و موهای طلایی رنگش را با گیره ای جمع کرد .توی آیینه مرد را دید که کتش را بر تن می کند.

_کجا داری می ری ؟ بابا من یه هفتس دارم میگم دوشنبه نیستم  مگه قرار نشد شیوا رو تونگه داری ؟

_اى بابا من کار دارم ،بی کار که نیستم

_من نمی دونم ...خب شیوا رو هم با خودت ببر.

_پارک که نمیرم ...اونجا جای شیوا نیست .

_به من مر بوط نیست تو قبول کرده بودی .منم رو حساب حرف تو دارم میرم .

دخترک که جلوی تلویزیون نشسته بود ،بلند شد و پرید بغل مرد :

_بابایی امروز من و تو با هم میلیم پارک ؟

مرد لحظه ای مکث کرد، با ناخن زخم روی پیشانیش را خراشید و بعد دست کشید به موهای براق و خوش حالت دخترک.

_آره بابایی مامانتم نمی بریم .خوبه؟

زن خندید.

 

3.

مرد دکمه های کتش را محکم بست و به چشمان رو شن دخترک نگاه کرد ،بعد انگشتان کوچکش را فشار داد.

اگه بهش می گفتم یه دونه خوشگلش رو دارم ،این قدر گیرنمی داد

_بابا بابا من دشویی دالم .

_چشم خانوم کوچولوی بابا الان دستشویی هم میریم ... آقا چی شد این برگه آزمایش ؟

متصدی آزمایشگاه برگه آزمایش را نگاه کرد و بعد به دخترک چشم دوخت .

مرد خندید:

_دخترمه

متصدی لبهایش را خیس کرد و باز دخترک را نگاه کرد.

_بابا من نمی تونم خودمو نده دالم .

مرد دکمه های کتش را باز کرد ، گره شالش را کشید و دست دخترک را رها کرد .شلوار دخترک خیس شد .پاهایش را جمع کرد وبا چشمان ریز شده و لبهای آویزان گفت:

_بااابااا ببشخید  قول میدم دیده جیش نتُنم .

مرد هنوز خیره نگاهش میکرد .سرش می چرخید و بدنش سنگین میشد .صدای متصدی توی گوشش می پیچید .

_متاسفم آقا شما عقیم هستید.