اينجا دنياي من است نگاه كن به لطافت يك عشق مي ماند درست به نرمي ياسهاي باغچه خانه مان اينجا دنياي من است پر از احساس ترنم مثال ريزش ابرهاي آسمان خدا زماني كه خورشيد هنوز در پهنه زلالش مي در خشد اينجا دنياي من است سرشار از پاكي وصداقت مملو از احساس خواستن در بينهايت يك ذوق كودكانه اينجا دنياي من است دنياي يك يشم شيشه ايي يشمي به رنگ سياه ذره ذره عشق دنيا دنيا وفاي به معبود سراسر شور زندگي اينجا دنياي من است.يشم سياه

يشم سياه

دلتنگي هايم را براي باد مي خوانم روياهايم را به آسمان مي گويم آرزوهايم را به مهتاب و خستگي هايم را روي هوا مي نويسم

آبشالوم

خلاصه رمان

 

روزی معمار خانه اش از ترس رفتارهای خشن ساتپن فرار میکند و او بعد از یک روز متوجه غیبت وی می شود،معمار طوری فرار کرده بود که بردهایی که همیشه مراقب همه چیز بودند متوجه نشده بودندتا جلوی اورا بگیرند.

ساتپن با چند سگ که از مردم می گیرد و چند برده اش در جنگل به دنبال او می رود.آقای کامپسن که تنها دوست او در جفرسون بود نیز همراهیش کی کند.ساتپن آنجا بود که گذشته اش را برای کامپسن باز گو می کند.

زمانی که متوجه میشود معمار از ترسش بالای دختی بزرگ رفته زیر آن می نشینند تا او خسته شود و پایین بیاید.در آن زمان او تعریف می کند که چطور زندگیی داشته و بعدها آقای کامپسن برای نوه اش نقل میکند وحالا کونتین نوه اش نیزبرای دوستش شریو که مشتاق شنیدن داستان تام ساتپن است تعریف می کندکه:

در سال1807در ویرجینای غربی متولد شد،در خانواده ایی سفید پوست با فرزندان متعدد و تهی دست.

در ویرجینا غیر از سفید پوستان فقط سرخ پوستان زندگی می کردند که سفید پوستان انجا اعتقاد داشتند که باید انها را کشت. در آن مکان همه فکر می کردند که زمین مال همگان استو اگر کسی می گفت که قسمتی از زمین خانه او یا مال اوست بی شک دیوانه بوده است.آنها نمی دانستند که در جاهایی هست که کشور،شهر و همه جای آن تقسیم شده است و مردم مرتب و منظم زندگی می کنند و هر کس مال خودش را استفاده می کند .

ساتپن در نوجوانی تصمیم می گیرد که به آن کشورها و شهر ها برود.

بلاخره در سال1817خانواده ساتپن کوچ می کنند آن زمان که ساتپن ده ساله بود،به ساحلی می روند که ساتپنهای اولیه آنجا بودند .آنها با گاری از شهرها و روستاها ومزارع می گذرند و آدمهای متفاوتی را می بینند.بلاخره در کلبه ایی کنار رود ساکن می شوند که خودشان هم نمی دانستند کجاست .

آنجا سیاه پوستانی را می بینند که تحت نظر سفید پوستان هستند و برای آنها بردگی می کنند وتمام اوامر آنها را اطاعت می کنند.

ساتپن آنجا مردی را می بیند که صاحب زمینی بسیار بزرگ است و برده های زیادی دارد که گوش به فرمان او هستند و هر کاری برایش می کنند و او فقط امر و نهی می کند.

وی در خانه ایی بزرگ و مجلل زندگی می کند که سان در عمرش ندیده است .او بعد از ظهر ها در ننوی دراز می کشد و استراحت می کند و خوش می گذراند.سان به آن مرد رشک نمی برد بلکه به کفشهایی که می پوشید و به تفنگی که همیشه همراه داشت حسد می ورزید و دلش می خواست که آنه را داشت.برای همین همان زمان با خود نقشه می کشد که زندگی مثل زندگی آن مرد را برای خود درست کند .او برای زندگی که نقشه اش را کشیده بود هر کاری می کرد.

به همین خاطر در 14 سالگی شبی از خانه فرار می کند و دیگر هیچگاه خانواده ش را نمی بیند.آن شب به کنار ساحل می رود و با کشتی به

وست ایندیز می رود. درباره انجا فقط یکبار در کتاب خوانده بود . آن هم زمانی که در زمستانی چند ماهی به مدرسه رفته بودو معلمشان درباره آنجا چیزهایی گفته بود که نمی دانست درست است یا نه.شنیده بود هر کس که به آنجا می رود ثروتمند می شوند و به خاطر همین سوار کشتی شد که به آنجا می رفت.آن موقع به عمرش اقیانوس ندیده بود.

در بیست سالگی بدون اینکه دچار وسوسه شود یا کسی را وسوسه کند برای اولین بار در هائیتی ازدواج می کند وبدون عشق و بدون اینکه چیزی از آن دختر بداند ، حتا اسم دختر را هم نمی دانست فقط می دانست ، برای رسیدن به نقشه اش باید ازدواج هم می کرد.

اویو لالیا بون یگانه فرزند مزرعه دار هائیتی بود که پدرش به ساتپن گفته بود که همسرش اسپانیولی است و ساتپن بعدها می فهمد که به وی دروغ گفته و همسرش رگه زنگی تباری(سیاه پوستی) دارد.او همسرش را زمانی که مزارع نیشکر در حال سوختن بودند فقط برای یک لحظه دیده بود،ان زمان نمی دانسته که به جایی رسیده که می تواند سریع پولدار شود به شرط شجاعت و زرنگی . بعد که با او ازدواج می کند و زمانی که او فرزند پسرشان را باردار بوده می فهمد که او دو رگه است .می گو ید((دیدم که او ملازم یا متمم طرحی که در ذهن داشتم نیست که البته تقصیر خودش هم نبود ، برای همین نفقه اش را دادم کنارش گذاشتم.))

آری او زن و فرزند پسرش را می گذارد و از آنجا می گریزد تا نقشه اش را عملی کند.

بعد از ان به چند جا می رود تا ساکن شود و زندگی کند اما هیچ کجا اورا بدون گذشتهخ اش قبول نمی کنند.بلاخره به جفرسون می آید و مردم آنجا نیز از پیشینه او چیزی نمی پرسندو بودن او را در آنجا میذیرند.هیچکس هم هرگز نمی فهمد که ثروتش متعلق به همسری که رهایش کرده است.فقط بعداها رزا کولد فیلد خواهر زن دومش با زیرکی می فهمد.

 

سالها بعد وقتی نام چارلز بون را می شنود شک می کند که او فرزندش هست یا نه.کم کم می فهمد که با رها کردن انها چه اشتباهی را مرتکب شده است.به ناچار پیش آقای کامپسن می رود تا راز داشتن فرزندش را نیز به او بگوید و از کمک بخواهد.

او در سفری که به نیو اورلئان می رود مطمئن می شود که چارلز پسر واقعی اش است

+نوشته شده در ساعت توسط مدیر