اينجا دنياي من است نگاه كن به لطافت يك عشق مي ماند درست به نرمي ياسهاي باغچه خانه مان اينجا دنياي من است پر از احساس ترنم مثال ريزش ابرهاي آسمان خدا زماني كه خورشيد هنوز در پهنه زلالش مي در خشد اينجا دنياي من است سرشار از پاكي وصداقت مملو از احساس خواستن در بينهايت يك ذوق كودكانه اينجا دنياي من است دنياي يك يشم شيشه ايي يشمي به رنگ سياه ذره ذره عشق دنيا دنيا وفاي به معبود سراسر شور زندگي اينجا دنياي من است.يشم سياه

يشم سياه

دلتنگي هايم را براي باد مي خوانم روياهايم را به آسمان مي گويم آرزوهايم را به مهتاب و خستگي هايم را روي هوا مي نويسم

ویلیام هریسون فاکنر

ویلیام هریسون فاکنر در روز 25سپتامبرسال1897در شهر کوچک نیو آلبانی واقع در شمال ایالت می سی سی پی پا به جهان هستی نهاد .او بزرگترین فرزند ذکور خانواده ای بود که غیر از وی سه پسر داشتند .جد پدری ویلیام ادیب و نویسنده بود و ویلیام فاکنر در دوران طفولیت به آموزگارش گفته بود که((می خواهم مثل جد پدریم یک نویسنده بشوم.))

فاکنر در سالهای آغاز قرن بیستم در میان خانواده های سفید وسیاه به زندگی خویش ادامه می داد و به آینده خود می اندیشید .((کارولین بار))لَله ی سیاه او برایش داستانهای دلپذیر از گذشته ها می گفت وگاهی او را با ما جرا های درد انگیز از دوران بردگی سیاهان می گریاند.در مواقع دیگر اغلب او کتاب می خواند و از آنجا که پسری خیال پرداز و عاشق پیشه بود،کمتر می توانست با نوجوانان همسن و سال خود بیامیزدو به همین سبب وقتی به کلاس دوم متوسطه رفت ترک تحصیل کرد .در همان سال دلباخته دختری به نام ((استل اولدهام))شدو به امید اینکه با وی ازدواج کند در بانکی که پدر بزرگش ریاست آنجا را به عهده داشت به کار مشغول شد.

در این دوران با جوانی که از خودش بزرگتر بود آشنا شدکه کتابخانه ایی مجهز در خانه اش داشن و ویلیام هر هفته وهر ماه کتاب تازه ای از آنجا بر می داشت و مطالعه می کرد .

وی نخست با آثارکلاسیک آشنا شد .اثار شکسپیر،کیتز،شلی،هوسمان،دیکنز و... بعد از آن به آثار سمبولیست ها و مدرنیست ها روی کرد ومحبوب او شاعرانی چون شارل بودلر،پل ورلن و استفان مالارمه بودند.وی به دلیل اینکه بتواند با لطافت سروده های انان آشنایی پیدا کند ،زبان فرانسه آموخت.

 

در آن زمان جنگ جهانی اول آغاز گشته بود ،ویلیام فاکنر و قتی در تابستان 1918خواست پای به عرصه جنگ بگذارد جنگ پایان یافت و زندگی در شهر آکسفورداز نو آغاز گشت.وی در آن زمان به شعر روی آورد و مصمم شد سروده های خود را به مجلات ادبی بفرستد و به هر کاری روی آورد تا انقدر پول بدست بیاورد که به قول خودش((بتوانم برای خود کاغذ نوشتنی و توتون و غذاو مختصری هم ویسکی خریداری کنم.))

اما ماندن در آکسفوردسودی نداشت برای همین به دعوت استارک یانگ نویسنده همشهریش که مقیم نیویورک بود در سال 1921 به آن شهر رفت تا در کتابخانه ایی مشغول کار شودو به نویسندگی و شاعری بپردازد.

فاکنر می پنداشت که می تواند اثری چون وداع با اسلحه یا خرشید همچنان می درخشدنوشته ی ارنست همینگویبیافرینداما زود متوجه شد که طبقه کتابخوان سبک ساده نویسی همینگوی را بر شیوه ی سمبولیک او تر جیح می دهد.با اینحال فروش داستان مواجب سربازحدود 200دلارسود برایش در برداشت.

دومین داستان وی با یک سال فاصله زیر عنوان پشه هامنتشر شدو اینبار فاکنر نیش قلم طنز آلود خویش را متوجه ادبائی ساخته که در شهر نیواورلئان گرد هم می آمدندو در مسائلذوقی به سخن می نشستند.

سومین کتابش زیر عنوانپرچمهای فرو افتاده در که در دهله اول رد شد و بعدها در سال1927 ناشری با تغییر نام کتاب به سارتوریسو حذف بخشهایی از آن به چاپ رسید.خاک

سرانجام تصمیم گرفت کتاب جاودانه خود را به نگارش در آورد .کتاب هیاهو وخشم که در سال1929آماده چاپ بود.در اکتبر همان سال کتاب منتشر شد و مورد ستایش و تقدیر ادب شناسان قرار گرفت و نام ویلیام فاکنربر سر زبانها افتاد.

 

فاکنر در این زمان جوانی سی و دو ساله بود و آکنده از امید و اشتیاق. در آن زمان با دلدار دیرین خویش استل اولدهام که پیش از آن ازدواج کرده بود و یک دختر دهساله داشت پیوند زناشویی بست . در ان سالها داستان پناهگاه را که سر گذشت دختری دانشجو بود را نوشت.

بعد از ان داستاندر انحال که در بستر مرگ بودمرا نوشت که ماجرای در گذشت زنی سالخورده بود که با شوهر و چهارپسر و یک دخترش زندگی می کردکه سرانجام به حال احتضار می افتد.

 

ویلیام فاکنر از تلاش خویش خوشنود بود اما کار اضافی در راه تامین معاش به او مجال تفکر و آرامش نمی داد.اینبار به نوشتن داستان کوتاه روی آوردو دو داستان نگاشت زیر عنوانهای گل سرخی برای امیلی و سپتامبر بی باران که از بهترین داستانهای کوتاه وی هستند .شهرت او در وطن خویش خیلی کمتر از کشورهای دیگر بود.

امریکایی ها او را نویسنده ایی خشن می دانستند که سعی دارد مدام از خشونت و تجاوز و ستم سخن بگوید اما فرانسویاناعتقاد داشتند که وی در شیوه سمبولیسم بسیار موفق بوده.

در سال 1931 مجموعه داستان کوتاه این سیزدهرا به چاپ رساند.

در سال 1932 کتاب روشنایی در ماه اوترا نگاشت

در سال 1935 داستان آبسالم،آبسالم رادر هالیوود نگاشت و یکسال بعد در اکتبر 1936 آن را به چاپ رساند

وی عنوان این کتاب را از تورات ، کتاب دوم سموئیل اقتباس کرده است .ابشالوم ،چنانکه در کتاب عهد عتیق آمده است فرزند داوود نبی بود که بر ضد پدر خود قیام کرد و سرانجام جان خویش را از دست داد.

در سال 1938 داستان مغلوب ناشده که حاصل همکاری وی با مجلات امریکایی است انتشار یافت که فروش بالایی داشت.

در بهار سال1939 اثر تازه وی تحت عنوان نخلهای وحشی وپیر مرد منتشر شد.

در سال 1940 کتاب دهکدهرا نگاشت که سر گذشت خاندانی است به نام (اسنوپس)

در سال 1942 کتاب فرود آی موسیرا منتشر کرد.که شامل هفت داستان است.

 

ویلیام فاکنر در 45 سالگی خود با ان همه کتاب و تلاشهای پر ثمر خود احساس افسردگی و ناتوانی می کردو جنگ جهانی دوم وبحرانهای سیاسی و اقتصادی او را بیشتر خسته می کرد.

او که پیش از آن در هالیوود کار کرده بود بار دیگر به هالیوود رفت .او که به داستانهای پلیس و جنایی علاقه داشت انبار کتابی در این زمینه خلق کرد تحت عنوان مزاحمی در غبار.

در آن زمان در سال 1950 میلادی از استکهلم خبر رسید که هیات داوران جایزه نوبل سال1949 را به وی اعطا کرده اند.

فاکنر در 10دسامبر1950 جایزه خویش را از پادشاه سوئد در استکهلم دریافت می کند.

ادامه دارد.

رمانی از ویلیام فاکنر (1) (1897-1962)، نویسنده امریکایی، که در 1936 منتشر شد. این رمان،بسیار اصیل است و یکی از قلههای آثار بزرگترین رماننویسان معاصر امریکایی به شمار میرود.

 

رمان به گونه ایی فلسفه وار داستانی خانوادگی را روایت می کند و مدام خواننده را در زمان به نوسان درمی آورد.و تعلیقی که در داستان وجود دارد باعث شده داستان به صورت شگفتی خواننده را به تفکر وادارد .فاکنر در جای جای داستان خواننده را متعجب می کند.

و از نظر موضوع و سرگذشت به رمان دیگر فاکنر به نام خشم و هیاهو بستگی پیدا میکند، زیرا مثلاً کوئنتین کامپسون (5) در این کتاب نقش بازجوی اصلی را بازی میکند در حالی که در رمان قبلی خودکشی میکند. ابشالوم! به کمک فنون از شاهکار قبلی متمایز است، و بنابراین، با روشنایی دیگری برخی از مسائل فلسفی در آن روشن میشوند. چیزی که بهتر از هرچیز میتواند این کتاب را معرفی کند شکل مارپیچ آرامی است که با توقفهای ناگهانی کوتاهی در گذشته اندک اندک وسیعتر میشود فرو میرود و سرانجام به افسانه و سپس به اساطیر میپیوندد. کمتر رمان معاصری این اندازه انعکاسات مابعدالطبیعهای داشته است، و بدون مبالغه میتوان گفت که قهرمان واقعی ابشالوم! زمان است. لکن نبوغ بینظیر نویسنده، از این جستجوی توأم با تردید و ابهام و گاهی آزاردهنده رمانی پلیسی به وجود آورده است که در آن همه چیز، از اندیشه گرفته تا حوادث، از عواطف گرفته تا احساسها، به تغبیر مورد علاقه فاکنر، «مادی» شدهاند. بدین ترتیب به خاطر آوردن حادثهای گذشته، که تدریجاً به دعایی در برابر «زمان» تبدیل میشود، با استفاده از عامل تعلیق قابل لمس میشود و تا سرحد تحمل به پیش رانده میشود. شباهتی به آثار ادگار آلن پو (6) نیز در این کتاب دیده میشود تا آن حد که میتوان زیر عنوان آن این عبارت را گذاشت: «سقوط خانواده ساتپن» (7) [اشاره به داستان ادگار آلن پو با عنوان سقوط خانه آشر]. بنابراین آنچه میتوان بر آن تأکید کرد این است که موضوعها و انگیزههای کتاب در عمق و غنای آن نهفته است. لیکن چیزی از این بیشتر هم وجود دارد که بیشک دلیل موفقیت فوقالعاده کتاب شده است و آن اینکه فاکنر قلم خود را در شأن موضوع کتاب به کارگرفته است. جمله فاکنر، جز در داستان کوتاه «خرس» از مجموعه داستان موسی، فرود آی، تا این اندازه دراز و سنگین، دایره وار و پیچاپیچ، مکرر و پوشیده نبوده است. نخستین جمله فصل اول، درست دوازده سطر و جمله دوم هفده سطر طول دارد. این سبک، در زمینهای کاملاً متفاوت (به علت خصوصیات فرهنگی و زیباشناختی متضاد)، سبک مارسل پروست (8)، نویسنده فرانسوی، را به خاطر میآورد که فاکنر نسبت به او تحسین و علاقه عمیقی داشت. گذشته ازجمله واحدهای حیاتی این کتاب بندها و سپس فصلهای مهم آن است، بندها تقریباً به صورت قطعاتی از شعر در میآیند که توده شدنشان، همانطور که کتاب را به وجود میآورند و پی در پی آمدن فصلها یادآور «بندها و مقابل بندها»ی آوازهای ابتدایی و هماوازان یونانی و یا مراسم و ثنی دفع شیاطین است.

ابشالوم! بدون تردید «گوتیک»ترین اثر فاکنر است، ولی سرگذشت خانواده «ساتپن»، که نوعی داستان در داستان است یعنی سرگذشتی که رمان مزبور، داستان آن است همانقدر حوادث کتاب مقدس (به خصوص داستان ابشالوم) را مجسم میسازد که تراژدیهای یونانی را. اما از سوی دیگر ابشالوم! کتابی زنده است: ساخت دشوار آن، برای اینکه خوب درک شود، مستلزم مطالعهای است نه تنها با حس همدردی، بلکه با اشتراک و همکاری

 

 

روایت داستان:.

در واقع اگر داستان ساتپن به صورت کلاسیک و خطی و یا صرفاً با در نظر گرفتن تعاقب زمانی وقایع نقل میشد، قسمت مهمی از معنی کتاب از بین میرفت. به عبارت دیگر، اگر ابشالوم! به نوع دیگری ارائه میشد محتوای آن تغییر میکرد. داستان این مرد خشن، آنچنان که تجسم شده و آرمانش این است که سلسلهای بنیان بگذارد و در این راه، همه چیز از آداب و رسوم اجتماعی گرفته تا دغدغههای اخلاقی، را فدای این وسوسه میکند، قلب کتاب است؛ ولی به آن نمیتوان رسید مگر با پله پله و کورمال کورمال رفتن. قهرمان کتاب چهل سال قبل، در روزی از ماه سپتامبر 1909 مرده است. کوئنتین طی دعای افتتاحیه، نخستین عناصر خبری را از دهان کولدفیلد (10) پیر که تنها راوی از راویان چهارگانه است، دریافت میکند. جریان قضایا بعداً طوری است که گویی در حال جستجو در کشوهای گنجهای قدیمی هستیم که پر از اشیای قیمتی گرد گرفته و کرم گذاشته است و مدام کشوهای دیگری توی کشوهای اول پیدا میکنیم: روایت سرگذشت؛ پژواکهای گوناگونی ایجاد میکند که مدام به یک غیبت زمانی برمیگردد که از چهل سال پیش موضوع رمان و در عین حال هدف آن بوده است: یعنی شرکت ساتپن در انحطاط خانواده خودش. روایت سرگذشت ؛ نسبت به داستان که خود از داستانهایی است که به صیغه اول شخص نقل میشود، به صورت دوم شخص صورت میگیرد (روزا راوی اول) و سپس به صورت سوم شخص (آقای کامپسون و کوئنتین پسرش که راویان دوم و سوم هستند) و حتی به صورت شخص چهارم . به همین علت از یکسو نقل سرگذشت خود تبدیل به موضوع رمان و خود رمان میشود و از سوی دیگر، انعکاس مدام و بزرگشونده پژواک سرگذشت نقل شده، که هربار هم به علت عکسالعملی شخصی بزرگتر و بزرگتر میشود، (به خصوص در مورد کوئنتین که شخصیتی بینهایت حساس و شبیه به هملت است) به گروه راویان افزوده میشود و آن را پیچیدهتر و به ویژه از نظر اخلاقی و مابعدالطبیعهای پرحجمتر میسازد.

از نظر اخلاقی، کوئنتین داستان تیره و تار و سرشار از جاهطلبی ، تجاوز ، قتل و همجنسبازی ساتپن را با شور و هیجان نقل میکند؛ زیرا داستان در وجود او،از نظر روانشناسی با وجدانی مردد و از نظر اخلاقی با وجدانی شکنجهدیده از افکار مزاحم جنسی بسیار پیچیده روایت میشود.

با این همه، نمادگرایی فزاینده ابشالوم! برخلاف آیینههای خودشیفتگی جویانه و سرد ژان کوکتو بر روی مفهومی صرفاً زیباشناختی بسته نمیشود (مثلاً پرستش زیبایی) و نه حتی برروی محدود کردن مابعدالطبیعه در ابعاد زیباشناسی بلکه برعکس، تخیل پویا و خارقالعاده فاکنر در جهات مختلف خودنمایی میکند. نمادگرایی ابشالوم! در اندرون به کار میافتد، زیرا نوعی روشنایی با انعکاسات دردانگیز، داستانی شوم را تشکیل میدهد و به این معنی میتوان گفت که مصرفی داخلی دارد. ولی در عین حال، هم از طریق ارتباطات و هم از طریق انعکاسات خودنمایی میکند و مفهوم کلی اثر را چندبرابر غنیتر میسازد.

بدون شک «هدف مهم» و «سقوط ساتپن» هر دو مسئلهای اخلاقی را مطرح میسازند و در عین حال تحول اجتماعی جنوب امریکا را نمایش میدهند ولی با دربر گرفتن وجدان درونی ما، نوعی تفسیر وسیعتر را القا میکند که هم انسانی و هم جهانی است. ابشالوم! که نقطه اوج و تاکنون بینظیر در مسیر رمانهای نمادگرای آنگلوساکسون است، اثری به شکل مخروط مینماید همچون رمان لرد جیم و موبی دیک ولی درعین حال اثری است به شکل مارپیچ به سان آثار جیمز و پروست و به همین سبب یکی از غنیترین و فشردهترین آفرینشهای ادبی قرن بیستم است. هنگامی که مخاطب خیال میکند به عمق آن یا به «قلب موضوع» رسیده (که عمق تیرگیها هم هست) به سطح ظاهری نقل قولها برگردانده میشود واز سنگینی حضور گذشتهای بسیار دور،غافل میشود. این زمان گذشته، چه درخشان و چه تاریک، با چنان قدرتی زمان حال را در چنگ خود گرفته که وجدان کسی که آن را به یاد میآورد، به وجدان دیوانهای تبدیل میشود.

خواندن ابشالوم را در حالتی تقریباً ثانوی، باید تمام کرد. یعنی حالتی ممتاز که مطلب خوانده شده هربار تجلی جدیدی میکند و هردفعه انگار نوعی نوشتن مجدد است. زیرا رمان سطحی اضافی نیز دارد که هرقدر هم که در ابهام و در سایه باشد، بیاحساس ماندن در مقابل آن دشوار است و آن سطحی است که حضور نویسنده در آن القا میشود، مثل عنکبوتی که آرام آرام تار خود را میتند، همان تاری که خواننده آگاه است که باید در آن گرفتار شود. در روند پرتلاش تهیه این کتاب، نویسنده عرصه های اسرارآمیزی جا داده است که از هیچ جای دیگر به وجود نیامده و به هیچ جای دیگر هم راه نمیبرد؛ و این در عرصه آفرینش ادبی، رابطه بین داستان و کلام است. در نزد فاکنر کلمات داستان جسمیت پیدا میکندو بزرگترین داستاننویسان آنهایی هستند که آغاز آخرین انجیل را بیوقفه تفسیر میکنند

 

 شاعرانه ترين
ابشالوم، ابشالوم/ نوشته: ويليام فاكنر/ ترجمه: صالح حسيني/ نوبت چاپ: دوم، ۱۳۸۲ / ناشر: نيلوفر
«
ابشالوم ابشالوم» را شاعرانه ترين رمان ويليام فاكنر دانسته اند. اين لحن شاعرانه، در مقايسه با ساير آثار اين نويسنده است و از آن جا كه تمامي داستان هاي فاكنر از نثري شاعرانه برخوردار بوده اند بنابراين ناگفته پيداست كه ميزان شاعرانگي اثري چون ابشالوم ابشالوم تا چه ميزان است.
صالح حسيني در مقدمه كتاب در مورد ترجمه چنين اثري نوشته:«رفتن به ورا يا به تعبير بهتر، سر فرو بردن در بحر كلمات و عبارات و ديدن تصاوير و مفاهيم موجود در ژرفا، ذهن آدم را بي اختيار به شعر حافظ مي كشاند. مثلاً در شعر حافظ دل در لايه هاي ظاهري چيزي جز تكه گوشت درون سينه نيست كه مي تپد و همسان كبوتر است، اما اگر به ژرفاي آن بنگريم ديده بر تصاوير و سايه هاي پنهاني بسياري مي گشاييم. جام جم، قدح باده، آينه، جام جهان بين، خورشيد و... در عين حال سيلان مستتر در زير لايه هاي ظاهري به كنايه ناتواني الفاظ و مفاهيم را در انتقال احساس و عواطف القا مي كند و معلوم مي دارد آدمي نمي تواند آنچه در دل و ذهن مي گذرد به جامه كلام بيارايد. نيز كلمه يا عبارات جاري بر زبان تابع منطق گفتار مي شود و قواعد دستور بر آن مترتب مي گردد. اما آنچه در ذهن مي گذرد تابع قواعد زبان نيست. شايد دليل آمدن جملات بلند و گسسته يا ناپيوسته همين باشد

+نوشته شده در ساعت توسط مدیر