اينجا دنياي من است نگاه كن به لطافت يك عشق مي ماند درست به نرمي ياسهاي باغچه خانه مان اينجا دنياي من است پر از احساس ترنم مثال ريزش ابرهاي آسمان خدا زماني كه خورشيد هنوز در پهنه زلالش مي در خشد اينجا دنياي من است سرشار از پاكي وصداقت مملو از احساس خواستن در بينهايت يك ذوق كودكانه اينجا دنياي من است دنياي يك يشم شيشه ايي يشمي به رنگ سياه ذره ذره عشق دنيا دنيا وفاي به معبود سراسر شور زندگي اينجا دنياي من است.يشم سياه

يشم سياه

دلتنگي هايم را براي باد مي خوانم روياهايم را به آسمان مي گويم آرزوهايم را به مهتاب و خستگي هايم را روي هوا مي نويسم

دوستت دارم

عصبی چند بار روی تخت غلت می زنم، هر بار که چشمم به جای خالی سینا می افته  بی اختیار چنگ می زنم به موهام .برای چندمین بار لیوان روی عسلی کنار تخت رو از  آب پارچ ،پر می کنم و یکهو همه رو سر میکشم ،بر می گردم و به نور اتاق کارش نگاه می کنم .سعی می کنم با تمرکزم  لامپشو خاموش کنم ،لعنتی  فایده نداره ،فکرم به هم ریختس . این بار چشمامو می بندم و فقط به سینا فکر می کنم تا برم تو ذهنش و وادارش کنم بیاد بخوابه .....سینا سینا سینا از اون همه چک و سفته و کاغذ پاره کلافس  اما هی نفسای آروم می کشه  تا بیشتر عصبی نشه  ....بیا بخواب  سینا ول کن این آشغالا رو خودش یه جور درست می شه  می آی تو اتاق، من دیگه داره خوابم می برها...........

یک ساعت طول کشید تا اثر کرد .ساعت از سه گذشته بود که درو آهسته باز کرد و اومد تو و بدون اینکه لباسشو عوض کنه افتاد روی تخت .فقط یک لحظه کوتاه به من نگاه کرد اما انگار چشمهای بازم رو ندید .بی تفاوت دست کشید به موهام و پلکهاشو روی هم گذاشت. 

تا به خودم بیام صدای نفسهای بلندش تمام اتاق رو پر کرده بود .این موسیقی شبانه رو دوست داشتم نمی ذاشت بخوابم اما آرومم می کرد و احساس خوبی توی تنم وول می خورد .به صورت مهربونش که به طرف صورتم بود خیره شدم .می دونستم وقتی می خوابه می چرخه به پهلوی راستش ،واسه خاطر همین گفته بودم دوست دارم سمت راست تخت بخوابم ،اما هر گز نگفته بودم چرا و اون فکر می کرد سمت راست تخت آرا مش بیشتری دارم .تموم شب رو بیدار موندم و نگاهش کردم . هوا که روشن شد رفتم تا صبحو نش رو آماده کنم .این تکرار هر گز خسته ام نکرده حتا لذت می برم برای کسی که دوستش دارم کاری انجام بدم

لیوانش رو از چای تازه دم پر کردم و روی میز گذاشتم و رفتم تا صدایش کنم .دوست نداشت چایش زیاد داغ باشه و با همون چای تلخ ،نون و پنیر و گردو می خورد .تا ته لیوان .هر وقت لیوانش نصفه می موند یعنی که عجله داشت وحالا مدتی بود که یه روز در میون لیوانش نصفه می موند .

وقتی رفت و صورتم رو نبوسید بغض کردم .از این تکرار متنفرم ،تکرار این بغضها که داشت به یک سال می رسید.اولین بار اونقدر وحشتناک بغضم گرفت که نتونستم مهارش کنم بعدشم رفتم و بهش زنگ زدم ،تر سید فکر کرد اتفاق بدی افتاده و وقتی فهمید خندید و گفت "خب یادم رفت"

هفته بعد هم یادش رفت .باز خندید و گفت" یکی طلبت "

و ماه بعدش گفت" ما الان چند ساله ازدواج کردیم .قرار نیست که تو از این چیزها دلگیر بشی "

سال بعد گفت "خب تو و سروش نداره "

سروش با اومدنش شده بود بهونه  سینا ..اما برای من سروش جای سینا نبود .سینا سینا بود .سروش هم سروش.

کاش می فهمید .

عصر که اومد کلافه کیفش رو پرت کرد کنار جا کفشی .اونقدر محکم که در سوم جا کفشی تق پرید بیرون .به کیفش نگاه کردم مثل همیشه قلمبه شده بود . نفس کشداری کشیدم و رفتم تا عصرو نه ایی براش آماده کنم

از توی دستشویی داشت غر غر می کرد که دردسرهای کار یه طرف و این فضای متشنج بیرون یه طرف .دلش از کارمندهای شرکت و رانندهای تو خیابون و  چراغ قرمز و دست فروشها ،زمین و آسمون پر بود .اما انگار از هیچکدوم خسته نبود . سینی محتوای کیک و چای رو که رو ی پیشخون آشپز خونه گذاشتم، سینا  همونجور که سروش رو تو بغلش گرفته بود و با لذت با هاش حرف میزد اومد و نشست پشت صندلی رو بروی من .یک لحظه دلم خواست من به جای سروش توی بغلش بودم .ابلهانه بود یا بدجنسانه و بوی حسودی میداد مهم نبود . دلم اینو می خواست .

صبح روز بعد بدون اینکه از جام تکون بخورم و با موهاش بازی کنم و گوشاشو بکشم تا بیدار بشه ،فقط صداش کردم .خواب آلود نگام کرد اما حرفی نزد .من گفتم دیرت نشه و تندی سرمو توی بالشم فرو کردم .

سعی کردم به چیزی اهمیت ندم اما نمی تونستم  قدماشو تا برسه به آشپز خونه شمردم .می دونستم میز خالی بهت زدش می کنه .

دو دقیقه بعد اومد تو اتاق و همون طور که لبا ساشو عوض می کرد گفت" تنبل شدی یا خسته ایی ؟ "

داشتم فکرمی کردم چقدر خوبه موقع رفتن صورتش رو ببوسم و چند دقیقه ایی توی بغلش بمونم . اما این فقط توی دل من بود . سینا گفت مواظب خودت باش و رفت .

تا ساعت ده از جام بلند نشدم . سروش رو هم نبردم مهد کودک . حوصله نهار درست کردن رو هم نداشتم . حتا زنگ زدم به آرایشگاه و وقتی که گرفته بودم تا موهامو کوتاه کنم و رنگ کنم رو کنسل کردم .

 

شب سروش گفت که به مهد کودک نرفته و سینا فقط گفت خب پیش مامانی که بهت خوش گذشته و اون با لب و لوچه آویزون نگام کرد .سینا حتا نپرسید که چرا موهام هنوز بلنده و  فندقی نیست و شام حاضریشو با ولع خورد .

موقع خواب هیچ اعترضی نکردم که چرا باز کاراشو آورده خونه و از خوابش میزنه ، شب به خیر گفتم و رفتم تو اتاق .

صبح وقتی صداش کردم متوجه نشد و قتی بیدار شد دیرش شده بود . اما من خودمو به خواب زده بودم . از توی آشپزخونه بلند گفت امروز هم بدون صبحونه برم ،دلت می آد شو هرت گشنه بمونه .نه دلم نمی اومد ، اما حرفی نزدم  بلندم نشدم و سینا رفت .

 

شب گفتم سینا میشه امشب بریم بیرون  دلم هوای آزاد می خواد ، خندید و گفت تو که امروز تا بعد از ظهر با دوستات بیرون بودی .می خواستم بگم دوستام که سینا نمی شن .دلم می خواد کنارت باشم و باهم حرف بزنیم.

اما چیزی نگفتم و اون خیره نگام کرد.

 

روز بعد سروش رو بردم مهد کودک و تا ظهر توی اتاق  نشستم و به در دیوار نگاه کردم حوصله هیچ کاری نداشتم تلفن که زنگ خورد جواب ندادم سرم درد می کرد و بی حال بودم . توی اتاق نشسته بودم که سینا رو دیدم سروش توی بغلش بود .لبمو محکم گاز گرفتم ،یادم رفته بود برم دنبال سروش و از مهد زنگ زده بودن به محل کار سینا . سینا گفت

"خونه نبودی ؟ چند بار زنگ زدم ."

" چرا بودم .خوابم برده بود متاسفم یادم رفته بود سروش رفته مهد ."

با اخم گفت" چیز به این مهمی ؟"

تا شب با هاش حرف نزدم . حتا سر میز شام . بعد هم بدون هیچ حرفی رفتم تا بخوابم .

تموم یک هفته توی مرز جنون بودم دلم می خواست با هاش حرف بزنم تا آرومم کنه اما اون همه چیز براش عادی بود .دلم برای حس کردن وجودش پر میکشید . دلم عاشقیش رو می خواست .

 

شنبه صبح سروش رو گذاشتم خونه مامان و گفتم میام دنبالش . اما زده بود به سرم که یکی دو رو زی برم شمال . برای سینا که فرقی نمی کرد اما من داشتم می مردم .

توی خونه کمد لباسا رو ریختم بیرون و چمدون رو پر از لباس کردم . با خودم حرف میزدم که سینا رو جلوی در دیدم ، بهت زده نگام میکرد . وقتی سکوتم رو دید  اومد جلو و آروم بغلم کرد . یخ کرده بودم درست همون حسی رو داشتم که برای اولین بار توی آغوشش فرو رفتم و اون داشت دندهامو می شمرد . آهسته گفت "دلم برات تنگ شده بود ....خیلی ...از این ببعد این جوری با هام قهر نکن . خب "

سرم رو از روی شونش بلند نکردم گفتم " قهر نبودم "

خندید وگفت" پس الکی داشتی دِقم می دادی  و منم الکی بلیت هواپیما گرفتم که دو تایی بریم سفر ."