اينجا دنياي من است نگاه كن به لطافت يك عشق مي ماند درست به نرمي ياسهاي باغچه خانه مان اينجا دنياي من است پر از احساس ترنم مثال ريزش ابرهاي آسمان خدا زماني كه خورشيد هنوز در پهنه زلالش مي در خشد اينجا دنياي من است سرشار از پاكي وصداقت مملو از احساس خواستن در بينهايت يك ذوق كودكانه اينجا دنياي من است دنياي يك يشم شيشه ايي يشمي به رنگ سياه ذره ذره عشق دنيا دنيا وفاي به معبود سراسر شور زندگي اينجا دنياي من است.يشم سياه

يشم سياه

دلتنگي هايم را براي باد مي خوانم روياهايم را به آسمان مي گويم آرزوهايم را به مهتاب و خستگي هايم را روي هوا مي نويسم

مثل نامه- گوته

مثل نامه


از آسمان قطره بارانی در دریای پرموج فروافتاد.امواج دریا به گوشش سیلی زدند و آزارش دادند.ولی خدا صبر و امید قطره خرد را با لطف بی پایان خویش پاداش داد و او را در میان صدف نهاد.از آن پس، مروارید غلتان بر تاج امپراتور ما جای دارد و درخشندگی و جلوه گری می کند.

در خاموشی شب،بلبل بانگ برداشت و آواز شبانه اش به عرش خداوند رسید.خدا نغمه بلبل را شنید و به پاداش آن،در قفسی زرینش کرد و به او روح نام داد.از آن پس،مرغ روح در قفس تن زندانی است،ولی همچنان گاه و بیگاه نوای دلپذیرش را سر می دهد.

مرواریدی که از دیگر مرواریدها زیباتر و اصل تر بود، به گوهری(جواهرساز)چنین گفت:اکنون که مرا از صدف درآورده ای،سینه درخشانم را سوراخ مکن و کنار دیگر خواهران ناچیزم جای مده.
گوهری به او گفت:مرا ببخش،زیرا من اکنون جز به فکر سود خویش نمی توانم بود.اگر با تو ستم نکنم و سینه سیمینت را نشکافم،چگونه گردنبندی لایق سینه های سیم تنان توانم ساخت!

قران پر طاووسی دیدم.به شادی به او گفتم:ای بدیع ترین شاهکار آفرینش،به این جای مقدس خوش آمدی.در جمال تو چون رخساره اختران سپهر،آیت قدرت ازلی هویداست."او" که کائنات را با همه عظمتش چون ذره ای در زیرپای خویش دارد.تو،پر سبک را،چنان با جمال خویش آراسته که حتی پادشاهان جرات تقلید از این صفحه پر نقش و نگار را در خود نیافته اند.ای آیت جمال ازلی،در این معبد مقدس که پناهگاه توست،شاد و آرام زی!

مردمان جهان از خرد تا بزرگ،تارهای سست از آرزوهای گران بر گرد خویش می تنند،و خود،عنکبوت وار میان آنها جای می گیرند.ناگهان ضربت جادویی این تارهای سست را از هم می گسلد،آنگاه همه فغان بر می آورند که کاخی آراسته به دست ستم ویران شده است.

آدم را در خوابی سنگین یافت و آهسته
حوایی کوچک در کنارش نهاد.وقتی که اندکی دور شد و آن دو را در قالب زمینی خویش در کنار هم خفته دید،از این دو نمونه بدیع آفرینش خویش به خود بالید و زیر لب گفت:این است اشرف مخلوقات!
پس عجب مدار اگر دیدار زیبارخان ما را اسیر اشتیاق کند و روحمان را به آستان جمال خداوندی بالا برد، زیرا در آن دم که ما به چشم ستایش در آنان می نگریم،در حقیقت،در دل شاهکار آفرینش خدا را می تاییم.