اينجا دنياي من است نگاه كن به لطافت يك عشق مي ماند درست به نرمي ياسهاي باغچه خانه مان اينجا دنياي من است پر از احساس ترنم مثال ريزش ابرهاي آسمان خدا زماني كه خورشيد هنوز در پهنه زلالش مي در خشد اينجا دنياي من است سرشار از پاكي وصداقت مملو از احساس خواستن در بينهايت يك ذوق كودكانه اينجا دنياي من است دنياي يك يشم شيشه ايي يشمي به رنگ سياه ذره ذره عشق دنيا دنيا وفاي به معبود سراسر شور زندگي اينجا دنياي من است.يشم سياه

يشم سياه

دلتنگي هايم را براي باد مي خوانم روياهايم را به آسمان مي گويم آرزوهايم را به مهتاب و خستگي هايم را روي هوا مي نويسم

طلوع من

 

 گاهی تو کتابای مقدس  ادیانهای دیگه حرفا و جمله های خیلی قشنگو آموزنده ای هست -البته بیشتر شون مثل کتاب مقدس قرآن پره از حرفای شیرین -که آدم دلش می خواد بخونشون و ازشون درس بگیره 

 عیسی مسیح می فر ماید :« هیچ کس چراغ را روشن نمی کند تا پنهانش سازد! بلکه آن را در جایی می آویزد که نورش بر هر که وارد اتاق می شود بتابد. چشم نیز چراغ وجود است .
چشم پاک
همچون تابش آفتاب اعماق وجود انسان را روشن می کند .
اما چشم ناپاک و گناه آلود جلو تابش نور را می گیرد و انسان را غرق تاریکی می سازد .
پس هشیار باشید مبادا بجای نور تاریکی بر وجودتان حکفرما باشد !
اگر باطن شما نورانی بوده و هیچ نقطه تاریکی در آن نباشد آنگاه سراسر وجودتان درخشان خواهد بود گویی چراغی پر نور بر شما تابیده است. »

 انجیل - لوقا - بخش11 - آیات 33 الی 

 این متنو مدتی پیش تو کتاب مهپاره که به زبان سانسکریت بوده و داستان عشق های بودایی رو نوشته و به انگلیسی تر جمه شده و صادق چوبک هم به فارسی ترجمش کرده خوندم وبرام جالب بود اینه که برای شما هم می نویسم   لطفا سوال آخرشو جواب بدید.

*** 

آفریننده جهان چون به خلقت زن رسید دید آنچه مصالح سفت و سخت برای خلقت انسان لازم است در کار آفرینش مرد به کار رفته است و دیگر چیزی نمانده است       

   در کار خود واله گشت و پس از اندیشه بسیار چنین کرد  :                               

     گِردی عارض از ماه و تراش تن از پیچک و چسبندگی از پاپیتال و لرزش اندام از گیاه و نازکی از نى  و شکوفایی از گل  و سبکی از برگ و پیچ و تاب  از خر طوم پیل  و چشم از غزال  و نیش  نگاه  از زنبور عسل  و سادگی از  نیزه نورخورشید  و گریه از ابر  و سبکسری از نسیم  و بزدلی از خرگوش و غرور از طاووس  و نرمی از آغوش طوطی  و سختی از  خار و شیرینی از انگبین و سنگدلی از پلنگ و گرمی از آتش  وسردی از برف   و پر گویی از زاغ  و زاری از فاخته  و دورویی از لک لک و وفا از  مرغابی  نر  گرفت  و به هم سرشت   و زن را ساخت  و او را برای خاطر آرامش دل مرد و رهایی از تنهایی به مرد سپرد  پس از هفته ایی مرد نزد خدا آمد و گفت (( خدا یا این موجودی که به من دادی زندگی را بر من تباه کرده  پیشه اش پر گویی است و هیچ گاه مرا به خود وا نمی گذارد  آزارم می دهد  می خواهد همیشه نوازشش کنم  می خواهد  همیشه سر گرمش کنم  بیخود می گرید  تنها کارش بیکاری است  آمده ام او را پس بدهم  زیرا زندگی با او برایم  امکان پذیر نیست  او را از من باز ستان  ))              

    خدا گفت باشد و زن را پس گرفت .     پس از هفته ای دیگر  مرد دو باره  نزد خدا آمد و گفت (( خدا وندا می ینم  از زمانی که او را به تو پس داده ام  تنهای تنها شده ام  به یاد می آورم چگونه  برایم آواز می خواند و می رقصید . از گوشه چشم به من می نگریست  با من بازی می کرد  و به تنم می چسبید  . خنده اش گوش نواز بود .تنش خرم ودیدارش دلنواز  . او را به من  باز پس بده ))     

  خدا گفت باشه و زن را پس داد .      پس از سه روز دیگر باز  مرد نزد خدا شد و گفت ((خدایا نمی دانم چگونه است  اما من به این نتیجه رسیدم که زحمت او بیش از رحمت اوست .پس کرم کن و او را از من باز پس گیر ..        

  خدا گفت )):دور شو هر چه گفتی بس است . برو با او بساز ))       مرد گفت(( اما با او زندگی نتوانم کرد))        خدا گفت: (( بی او هم نتوانی زندگی کرد ))آنگاه به مرد پشت کرد و دنبال کارخود رفت  مرد گفت  ((چه باید کرد  ؟؟ نه با او توانم زندگی کرد نه بی او !!))

 فکر کنم مردا باید این سؤالو از  خود زن بپرسن  . درست نمی گم ....... چون زنها سالها پیش فهمیدن که وقتی نه می تونن با  مردی زندگی کنن و نه بدون اون  باید چی کار کنن   اگه انسانها  یه ذره به آفرینش زیبای خدا فکر کنن می فهمن که هیچ چیزی تو آفرینش انسان بی حکمت نیست حتی نبود خصلتها ی خوبی که خودمون به وجودش می آریم و بهش میگیم بدی و مایه زحمت      هیچ معلولی بدون علت  به وجود نمی آد اگه من بدی می بینم حتما بدی کردم ؟؟؟درست نمی گم ؟؟؟حالا شما بگید مردا باید چی کار کنن؟؟ 

***

 وقتی که دلتنگ می شمو  همراه تنهایی می رم  داغ دلم تازه میشه  زمزمه های خوندنم  وسوسه های  موندنم   باتو هم اندازه میشهقد هزارتا پنجره   تنهایی آواز می خونم  دارم با کی حرف می زنم  نمی دونم نمی دونم  این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیکتره کاش می تونستم بخونم قد هزارتا پنجره طلوع من طلوع من  وقتی غروب پر بزنه موقع رفتن منه   طلوع من طلوع من  وقتی غروب پر بزنه موقع رفتن منه   حالا که دلتنگی داره رفیق تنهاییم میشه کوچه ها نا رفیق شدن حالا که می خوان شبو روز به همدیگه  دروغ بگن ساعتا هم دقیق شدن طلوع من طلوع من  وقتی غروب پر بزنه موقع رفتن منه   طلوع من طلوع من  وقتی غروب پر بزنه موقع رفتن منه