اينجا دنياي من است نگاه كن به لطافت يك عشق مي ماند درست به نرمي ياسهاي باغچه خانه مان اينجا دنياي من است پر از احساس ترنم مثال ريزش ابرهاي آسمان خدا زماني كه خورشيد هنوز در پهنه زلالش مي در خشد اينجا دنياي من است سرشار از پاكي وصداقت مملو از احساس خواستن در بينهايت يك ذوق كودكانه اينجا دنياي من است دنياي يك يشم شيشه ايي يشمي به رنگ سياه ذره ذره عشق دنيا دنيا وفاي به معبود سراسر شور زندگي اينجا دنياي من است.يشم سياه

يشم سياه

دلتنگي هايم را براي باد مي خوانم روياهايم را به آسمان مي گويم آرزوهايم را به مهتاب و خستگي هايم را روي هوا مي نويسم

روزنی از پنجره

 

 

 

کنار پنجره تکیه زدم به دیوار و لبهاموجویدم .توی کوچه ،بازم چهار نفری تو باغچه روبروی اتاق من نشسته بودن.صدای داد و قالشون نمی ذاشت پلکهاموراحت روی هم بذارم .به ساعت روی دیوار نگاه کردم .یک و نیم بود ."آخه چرا کسی نبود جمشون کنه؟  حتما بچه های کلانتری محل هم از علی درویش می تر سیدن .احمقانه بود !اما من نمی تر سیدم . دوستش هم نداشتم  .برعکس دخترهای محل، حتا از هیکل ورزشکارانش هم بدم

می اومد و به نظرم زیادی دراز بود . البته خودش اینها رو نمی دونست .

از اتاقم اومدم بیرون و رفتم تو سالن پذیرایی .اونقدر تاریک بود که همه حواسم به این بود تا نخورم به چیزی و بقیه رو بیدار کنم .وایسادم کنار پنجره سمت راستی سالن، که به موازات پنجره اتاقم بود .آروم گوشه  پرده رو کنار زدم .مثل همیشه خیره به پنجره اتاق من بودن ، جز سجاد که دقیقا پشت به پنجره بود !پیکای تو ی دستشون همه پر بود وسه چهار تا بطری خالی جلوشون...اَ ه حالم به هم خورد ، همشون مست بودن . .

به علی که چشماش اسیر پنجره شده بود نگاه کردم ،خیلی بیشعور بود بعد از این همه موس موس کردن ودلم دلم کردن و قسم خوردن اینکه دیگه لب به این چیزها نمی زنه ،حالا بعد از سه روز باز لب جوب پلاسه ...

ده دقیقه پیش پیک اولی رو یه ضرب رفت بالا و دومی رو هم همینطور .دلم می خواست برم یقشو بگیرم و هوار بزنم که توی آشغال درو غگو چطور به خودت اجازه دادی عاشق من بشی .

که باز چشمم به سجاد افتاد همینکه دیده بود بقیه به ترتر افتادن پیکشو پشت سرش خالی کرد .این کار همیشگیش بود .بی اختیار خندیدم .از دل و جراتش خوشم می اومد .

خیلی بود که جلوی علی درویش این کارو می کرد !هر کی ندونه حتما خودش که با هاش می گرده می دونه علی چه آدم بی مخیه .شنیده بودم علی به زور آورده بودش تو اکیپش .انگار فهمیده بود گاهی می تونه از وجودش استفاده کنه .آخه سجاد مهندس پتروشیمی بود وباباش بازنشسته ارتش .

روز بعد علی رودیدم با سجاد بود ،منو که دید طبق معمول نیشش باز شد .من بدون اینکه نگاش کنم گفتم:"از آدم دروغگوی مست بدم می آد.دیگه هم جلوی من سبز نشو."

اینو که گفتم سجاد زیر چشمی نگام کرد و لبخند زد .

بعد از تحریر

1-خوندید ... نظر ...  یادتون نره ...

2-نویسندگی عالم محشری داره .دوسش دارم .

3-از ساعت شیش به بعد این تهران مخوف می ترسم .آدم جرات نمی کنه تنها تو کوچه ها و خیابونا قدم بزنه تا به یه سوژه بکر برسه ...اونوقت شاید خودش  شد سوژه ....  

4- استاندال میگه : "انسانی که صادقانه آنچه را می اندیشد
بیان کندبه اجتماع خود خدمت کرده است"