اينجا دنياي من است نگاه كن به لطافت يك عشق مي ماند درست به نرمي ياسهاي باغچه خانه مان اينجا دنياي من است پر از احساس ترنم مثال ريزش ابرهاي آسمان خدا زماني كه خورشيد هنوز در پهنه زلالش مي در خشد اينجا دنياي من است سرشار از پاكي وصداقت مملو از احساس خواستن در بينهايت يك ذوق كودكانه اينجا دنياي من است دنياي يك يشم شيشه ايي يشمي به رنگ سياه ذره ذره عشق دنيا دنيا وفاي به معبود سراسر شور زندگي اينجا دنياي من است.يشم سياه

يشم سياه

دلتنگي هايم را براي باد مي خوانم روياهايم را به آسمان مي گويم آرزوهايم را به مهتاب و خستگي هايم را روي هوا مي نويسم

تاریخچه کاملا خلا صه شده ای از زندگی در دوره ی پسا صنعتی

 

 

وقتی به هم معرفی شدند ،مرد چیزی به شوخی گفت ،به این امید که زن از او خوشش بیاید .

زن به شدت خندید به این امید که مرد از او خوشش بیاید .

بعد هر کدام به سمت خانه ی خود راندند .هر سه مستقیم به جلو خیره شده بودند و چهرهایشان در هم کشیده بود .

مردی که آن دو را به هم معرفی کرده بود ،از آنها خیلی خوشش نمی آمد ،هر چند طوری رفتار کرده بود که انگار از آنها خوشش می آید،چون نگران این بود که رابطه ی خوبِ با دیگران را همیشه حفظ کند .بلاخره هر چه باشد کسی نمی داند چه پیش می آید ،می داند؟

 

..

..

داستانی که خوندید از  دیوید فاستر والاس بود. نویسنده ای امریکایی که چندی پیش تو سن 8-37 خودش رو دار زد .

به نظرم داستان جالبی اومد از جامعه امروزمون ..از آدمهای دورمون که نمی دونیم چه نظری در موردمون دارن و چرا می خوان کاری واسمون انجام بدن ..از کارها ی مزخرفی که ممکنه خودمون انجام بدیم و خیلی وقتها هم به مرور زمان  بهشون می خندیم. از اینکه باید گاهی در هر کاری و در هر حرفی  تظاهر کنیم چون نمی دونیم چی پیش می آد،می دونیم؟