اينجا دنياي من است نگاه كن به لطافت يك عشق مي ماند درست به نرمي ياسهاي باغچه خانه مان اينجا دنياي من است پر از احساس ترنم مثال ريزش ابرهاي آسمان خدا زماني كه خورشيد هنوز در پهنه زلالش مي در خشد اينجا دنياي من است سرشار از پاكي وصداقت مملو از احساس خواستن در بينهايت يك ذوق كودكانه اينجا دنياي من است دنياي يك يشم شيشه ايي يشمي به رنگ سياه ذره ذره عشق دنيا دنيا وفاي به معبود سراسر شور زندگي اينجا دنياي من است.يشم سياه

يشم سياه

دلتنگي هايم را براي باد مي خوانم روياهايم را به آسمان مي گويم آرزوهايم را به مهتاب و خستگي هايم را روي هوا مي نويسم

از امشب به بعد ....

 

امشب از اون شبهاس که خوابم نمی بره .غلت می زنم به سمت چپ و باز به راست . چراغ خیابون امشب نور پر رنگی داره، بد جوری اتاقمو روشن کرده .عصبیم می کنه .عادت ندارم ،تاریکی مطلق رو تر جیح میدم .فکر می کنم کاش این نورها توی...توی...


ریز می خندم .یاد مامان جون می افتم . گاهی که یاد خوبیها و مهربونیهای بابا بزرگ می افته از ته دل می گه نور به قبرت بباره مرد .نور!...نور...نور.

انگار امشب جام تنگ شده نه یه ذره دو ذره!! خیلی . سردمم هست ..نه سردم نیست فقط می لرزم .نه سرده . خب بااین ملا فه سفید نازک  آدم یه نموره سردش میشه .یه حس نگرانی دارم با  با  ترس.دلهره .

اَه لعنتی .خوابم نمیبره. طاق باز می خوابم به سقف که خیره می شم ،مثل همیشه سنگین می شم .از اون روزی که یه چیز مثل ....مثل...مثل شخصیت بدجنس مرد عنکبوتی افتاد روی قفسه سینم.عین سوسک از طاق باز خوابیدن می تر سم. دوباره به راست می خوابم.حس می کنم چیزی روی صورتم راه می ره ،با ترس دست می کشم به صورتم .اووه ه ه ه

موهامه ! سرمو کمی بالا می آرم و همون طور چشم بسته موهامو از دو طرف گوشهام

می گیرم .می پیچونمشون و دوباره سرمو روی بالش می ذارم .امروز بالشتم سفت شده حتما مامان  عوضش کرده .باید فردا بهش بگم این اذیتم می کنه . شایدم به خاطر همینه خوابم نمی بره.آخه بالشتای دیگه همه عین سنگن از بس که پُرن .وای ی ی هنوزم موهام تو صورتمه .به خودم فحش می دم که چرا نمی رم از ته بزنمشون از ته ته ها ...کچل کچل!

نیم خیز می شم .موهام هنوز پیچیدس .بازش می کنم و سه قسمتش می کنم وبی حوصله می بافمشون .فردا می رم کوتاهش می کنم موی بلند به چه دردم می خوره .کی میگه قشنگی زن نصفیش به موهاشه ؟!  از خالی بودن و صداهای مبهم دورم وحشت می کنم .انگار اکسیژن هم تر س داره .دوباره روی بالش فرود می آم سرم درد می گیره و با ترسم حس جنون بهم می ده و می خوام داد بزنم  .اما لبامو گاز میگیرم تا حس درونمو بفرستم پایین.

نفسمو محکم بیرون می دم .با ناخون می کشم به ساعد دستم و فکر می کنم: چند ساعت به صبح مونده؟؟سه ساعت ،چهار ساعت ...وای خیلیه کاش خورشید زودتر بیاد بیرون . پلکهامو محکمتر روی هم فشار میدم .قصد ندارم مسخره بازی در بیارم و عین دیوونه ها تا صد بشمرم ! فکر می کنم صبح اولین کاری که می کنم ،معذرت خواهی از مامانه به خاطر داد و بی دادی که امروز بعد از دعوا با آبجی کردم.دیوونه شده بودم سیستم هام قاطی کرده بود.بعدم...ام م م م دل آبجی رو بدست می آرم .خب اینبار نوبته منه که بگم اشتباه کردم...دستمو محکم چند بار پشت سر هم می کشم به بازوم و بعدپشت گردنم ...

یعنی امشب قراره تا خود صبح بیدار بمونم !! شب مزخرفیه .هنوز سردمه ..وای ی ی تمومه تنم می خاره چرا اینطوری شدم! من که صبح حموم بودم . به راست می چرخم صدای باد می آد. مثل زوزه یه گرگ نر ... صدای ریزش یه چیزم می یاد مثل و قتی که سنگریزهای کوه با وزش باد پایین می ریزن .نور پشت پنجره داره کمرنگ میشه .انگار لامپش داره می سوزه .

چه بهتر ..کاش زودتر بسوزه!! ملافه رو میکشم تا فرق سرم .هیچوقت این کارو نمی کنم .اون زیر حس خفگی و بهم دست می ده اما امشب این نور.. این سایه های عجیب  می ترسونم از شانس گندم خوابمم نمی بره ..

نمی دونم چرا یاد  شبی  که خونه قدیمی عمه مونده بودم  می افتم .یه خونه  تو کوچه پس کوچه های باریک جمارون .اون روزها عمه تنها بود، شوهرش ایران نبود .هر از چند گاهی ما رو می برد تا پیشش بمونیم.عمه بچه دار نشده بود .هنوزم نشده همه میگن خدا رو شکر شوهرش عاشقشه و گرنه... آره اون روزها ما می رفتیم و می موندیم پیشش  با دختر های جاریش که عمه رو دوست داشتن هنوزم دارن .   باد هنوز زوزه می کشه مثل همون شب ، همون شب که تا صبح تو بغل عمه زار زدم و صبح تازه گفتم چه مرگم شده .

عمه جیغ کشید و رنگش پرید اما بعد خندید ،لابد فکر کرده بود یه قصه بچه گانه تعریف کردم .

بعد از اون شب همیشه فکر می کنم عمه چطور شبها اونجا تنها می خوابید ! چقدر نترس بود .اما امشب دلم می خواد اونجا  رو ببینم هر چند خالیش تر سناک تره . شاید به خاطر همون شب بود که عمه وقتی شوهرش برگشت وادارش کرد از اونجابرن ..

اَه ه ه موهام دوباره می پیچه تو صورتم .دستمو می برم موهامو جمع کنم ..اما

اما نیست گیس با فته شدم نیست .آب دهنمو به زور قورت می دم .یه مزه خوبی داره بوی خاک داره دوسش دارم ..راستی موهام ..جیغ می کشم ...انگار یکی می زنه به در، آروم آروم با نوک انگشت حتما مامانه .می خوام بلند شم بهش نیاز دارم  ...به بغلش و فشار دستاش و بوی تنش  ... کسی موی بافته شدمو می کشه و نمی ذاره بلندشم. دوباره موهام هست!!! .تنم می لرزه . سردم نیست  ...اما میلرزم نمی تونم خودمو ثابت نگه دارم .هنوز میزنن به در

می خوام جیغ بکشم  نمی دونم چرا!! ولی می خوام و نمی تونم .

صدای گریه مامانو می شنوم . می خوام برم و بغلش کنم و بپرسم چی شده .اما پاهام روی تختم بسته  شده . با یه طناب سیاه از مچ تا ساقهام . مامان صدام می کنه با گریه.می خوام بلند شم می دونم چرا ...می خوام و نمی تونم  .

نفس آرومی می کشم آبجی اومده کنارم .اما حرف نمی زنه .مات نگام می کنه .حتما به خاطر دعوای ظهر قهره .می خوام بغلش بگیرم . اما دستام چفت شده به پهلوهام و جدا نمی شه !! آبجی هنوز نگام می کنه .دلم می خواد بغلش کنم. می دونم چرا ...می خوام و نمی تونم