روزنی از پنجره

 

 

 

کنار پنجره تکیه زدم به دیوار و لبهاموجویدم .توی کوچه ،بازم چهار نفری تو باغچه روبروی اتاق من نشسته بودن.صدای داد و قالشون نمی ذاشت پلکهاموراحت روی هم بذارم .به ساعت روی دیوار نگاه کردم .یک و نیم بود ."آخه چرا کسی نبود جمشون کنه؟  حتما بچه های کلانتری محل هم از علی درویش می تر سیدن .احمقانه بود !اما من نمی تر سیدم . دوستش هم نداشتم  .برعکس دخترهای محل، حتا از هیکل ورزشکارانش هم بدم

می اومد و به نظرم زیادی دراز بود . البته خودش اینها رو نمی دونست .

از اتاقم اومدم بیرون و رفتم تو سالن پذیرایی .اونقدر تاریک بود که همه حواسم به این بود تا نخورم به چیزی و بقیه رو بیدار کنم .وایسادم کنار پنجره سمت راستی سالن، که به موازات پنجره اتاقم بود .آروم گوشه  پرده رو کنار زدم .مثل همیشه خیره به پنجره اتاق من بودن ، جز سجاد که دقیقا پشت به پنجره بود !پیکای تو ی دستشون همه پر بود وسه چهار تا بطری خالی جلوشون...اَ ه حالم به هم خورد ، همشون مست بودن . .

به علی که چشماش اسیر پنجره شده بود نگاه کردم ،خیلی بیشعور بود بعد از این همه موس موس کردن ودلم دلم کردن و قسم خوردن اینکه دیگه لب به این چیزها نمی زنه ،حالا بعد از سه روز باز لب جوب پلاسه ...

ده دقیقه پیش پیک اولی رو یه ضرب رفت بالا و دومی رو هم همینطور .دلم می خواست برم یقشو بگیرم و هوار بزنم که توی آشغال درو غگو چطور به خودت اجازه دادی عاشق من بشی .

که باز چشمم به سجاد افتاد همینکه دیده بود بقیه به ترتر افتادن پیکشو پشت سرش خالی کرد .این کار همیشگیش بود .بی اختیار خندیدم .از دل و جراتش خوشم می اومد .

خیلی بود که جلوی علی درویش این کارو می کرد !هر کی ندونه حتما خودش که با هاش می گرده می دونه علی چه آدم بی مخیه .شنیده بودم علی به زور آورده بودش تو اکیپش .انگار فهمیده بود گاهی می تونه از وجودش استفاده کنه .آخه سجاد مهندس پتروشیمی بود وباباش بازنشسته ارتش .

روز بعد علی رودیدم با سجاد بود ،منو که دید طبق معمول نیشش باز شد .من بدون اینکه نگاش کنم گفتم:"از آدم دروغگوی مست بدم می آد.دیگه هم جلوی من سبز نشو."

اینو که گفتم سجاد زیر چشمی نگام کرد و لبخند زد .

بعد از تحریر

1-خوندید ... نظر ...  یادتون نره ...

2-نویسندگی عالم محشری داره .دوسش دارم .

3-از ساعت شیش به بعد این تهران مخوف می ترسم .آدم جرات نمی کنه تنها تو کوچه ها و خیابونا قدم بزنه تا به یه سوژه بکر برسه ...اونوقت شاید خودش  شد سوژه ....  

4- استاندال میگه :"انسانی که صادقانه آنچه را می اندیشد
بیان کندبهاجتماع خودخدمتکرده است"

/ 23 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیره نورالهدی

سلام کانون ادبیات داستانی با داستان کوتاه"صدای شکستن"به مناسبت میلاد سبز رضا" به روز است. منتظر حضور و یادداشتهای سبزتان[گل]

میترا(کوبیسم)

سلام ممنون از لطفت عزیزم چقد خوب و قشنگ می نویسی[تایید] آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآفرین [دست][گل] چرا کارای خودتو منظورم طرحاتو نمی زاری؟[سوال]

محسن

سلام وبلاگ جالبی دارید.موفق باشید

سوده

سلام سودی بیخیال همشون شو..سجادم یکیه مثل همونا..فقط قالبش فرق میکنه[چشمک] . . . سودی خوب مینویسی مرسی که اومدی پیشم

ایستگاه متروک

سلام..ممنون عزیز دل از لطفت من فعلا نت ندارم والان از جایی کانکتم...به محض اینکه فرصتی پیش امد از مطالبت استفاده خواهم کرد

یاس

با "رژ لب غلیظ" به روزم و منتظر شما...

gharibeh

درود دوست عزیز خسته نباشید متشکر از حضور سبزتون خیلی خوشحال شدم از کامنتتون میخواستم مطلبتون رو اف لاین بخونم و بعدا نظر بدم اما گفتم همین الان باید بخونمش و واقعا که به دلم نشست مطلبتون ! اصولا هر متنی که سادگی توش باشه و حرف دل باشه رو من خوشم میاد ازش چون از دل اومده به دل هم مینشینه ! این کارایی که گفتید جلو پنجره اتاقتون میکردن هم عالمی داره و بعد از یک مدت تمام میشه یعنی اجتماع و شرایط باعث میشه که شخص تغییر کنه همون طور که من تغییر کردم و بقیه ی مردم ! خوشحال میشم بازم سر بزنید تا دوباره شاد زید بدرود

علی

سلام. ممنون که به ذهن مخشوش سر زدی. آره همه نوشته‌ها از خودمه. يه نقد كوچولو : اين داستان آخري بيشتر شبيه به روايت هست تا داستان. شايد بهتر باشه بعضي چيزهارو به عهده خواننده بذاري. مثلا (البته به نظر اين حقير) در اينجا شخصيت سجاد زيادي باز شده. و چند تاي ديگه... البته بايد خوبي داستان رو هم گفت و اون كششي هست كه وجود داره. و اسم خوبي كه براش انتخاب شده. رسيدي به اين وبلاگ هم سر بزن. ممنون.

نیره نورالهدی

سلام[لبخند][گل] سودی جان بسیار زیبا می نویسی.خواندم و درک کردم آنچه را می خواستی به خواننده منتقل کنی.بخصوص جمله استاندال...نوشتن صادقانه و خدمت...[گل]

صبورا

خوب بود... حالا دیگه میسه گفت دوستم نویسنداست [دست]