پراکنده های عاشقانه ام

زبان عاشقیت دیوانه ام می کند .آنقدر که دست و پایم بلرزد  به خاطر عاشقانه هایت

 چه خوب است که تو حتا وقتی التماست می کنم که رهایم کنی  بیشتر مرا می چسبی.

 

خنده ام می گیره وقتی با همین سنم  کودکی میکنم برایت و تو محکم نگهم می داری و می گویی بازم بگو ....آخر یک کلمه را چند بار بگویم و تو عاشقانه به چشمهایم زل بزنی.

 

چه خوب است همین که حتا توی خواب هم  وقتی غلت میزنم تو باز محکم منو به طرف خودت میکشی و دست و پایم را قفل میکنی.

 

دلم میخواهد همیشه همین طور نگاهم کنی مات و گیج انگار که اولین بار است مرا می بینی

 

نمی دونی چه حس آرامشی داره وقتی صبح کنارم می آیی و قبل از اینکه با محبت فشارم بدی و عاشقانه لبهایم راببوسی و گاز بگیری می پرسی شب خوب خوابیدی عشق من...

 

لذت دارد وقتی برای بار دوم از محل کارت زنگ میزنی و میگویی فقط دلم برات تنگ شده بود همین.

 

کیف می کنم وقتی تو آخرین لحظات بیداری دستهایت را باز می کنی و میگویی بیا جای همیشگیت وگرنه خوابم نمی بره.

 

حس عجیبیست وقتهایی که می گویی خدایا شکرت که ما مال هم هستیم.

 

پی نوشت:

اگه دوست داری عاشقانه های عشقت...

یا عاشقانه های خودت..

یا آرزوهای عاشقانت رو بنویسی بنویس..

همین جا همین حالا

آه ه ه ه ه...عاشقی چقدر خوب است.

/ 0 نظر / 18 بازدید